Loading...

برهان خلف و چیزهای دیگر

برهان خلف… گامی است ظریف‌تر از هر گام شطرنج: شطرنج‌باز ممکن است یک پیاده یا حتی یک سوار را فدای بازی کند، ولی ریاضی‌دان خود بازی را فدا می‌کند. گ.ه.هاردی من بهترین درس‌های زندگی‌ام را حین تحصیل ریاضیات گرفته‌ام. آن‌وقت‌ها که بچه بودم، تحت تاثیر هندسه اقلیدسی و اصل توازی، که بعدها که بزرگ‌تر شدم به نظر رسید که هیچ‌وقت قابل اثبات نیست، تا بعدترها که جوگیرتر بودم - در اولین رابطه‌ام، امید ریاضی آن آدم بی‌نوا را حساب کردم.

گاهی دیوانه شدن لذت بخش است (پلی‌لیست جمعه‌ها ۳)

در این جمعه، از نقاب می‌خوانیم و قرار می‌گذاریم که دست‌کم یک روز در هفته را دیوانه باشیم. بشنوید پلی‌لیست این جمعه را. اگر تو نیز به حفظ ظاهر خویش اهمیت بسیاری قائل هستی و خود را برای همه آشکارا فاش نمی‌کنی، به مانند بسیاری از مردمی که به اشتباه زندگی می‌کنند و تنها به نمایشی خارجی بسنده می‌کنند. زیرا همیشه در هراس از این به سر می‌بریکه با فرو افتادن نقابت، خود واقعی‌ات ظاهر شود.

بد باید بد بماند، وگرنه بدتر می‌شود (پلی‌لیست جمعه‌ها ۲)

پلی لیست جمعه‌ها، معمولا حاوی یک عکس، بریده‌ای از یک کتاب و یک پلی لیست از موسیقی‌هایی‌ست که در هفته‌ی گذشته، نویسنده دلش نیامده تک‌خوری کند. می‌خواهم پلی‌لیست جمعه دفترچه ثبتی باشد برای چیزهایی که روزی دوست‌شان داشته‌ام. یک بار نوشتی می‌خواهی وقتی می‌نویسم کنارم بنشینی. یادت باشد، در این صورت نمی‌توانم چیزی بنویسم (به هرحال نمی‌توانم زیاد بنویسم.) ولی در آن صورت دیگر ابدا قادر به نوشتن نخواهم بود.

آن‌که در جستن آنی، آنی (پلی‌لیست جمعه‌ها ۱)

تصمیم دارم، جمعه‌ها این‌جا دفترچه یادداشت آنلاینی باشد از مناسب‌ترین بخش‌هایی که خوانده‌ام و شنیده‌ام. معمولا «پلی‌لیست جمعه‌ها» حاوی عکس، بخشی از یک کتاب و یک پلی‌لیست از موسیقی‌هایی‌ست که نگارنده دوست نداشته است تک‌خوری کند. جمعه‌ی اول، راجع به ذن است. طریقت ذن، نقطه‌ی برخوردی از فلسفه‌ی تائو چین و بودیسم هندی است. طریقتی که فکر می‌کند می‌شود آدم‌ها را رها کرد. فلسفه‌ای شرقی که بر رهایی تمرکز می‌کند.

هنر جنگ یا چطور مثل یک استراتژی‌ست فکر کنیم؟

«چرا باید کتابی درباره‌ی جنگ بخوانم؟» این سوالی بود که بعد از در دست گرفتن کتاب مشهور «هنر جنگ» سون تزو از خودم پرسیدم. کتابی که از مشخصات نویسنده‌اش می‌شد فهمید مربوط است به صدها سال پیش؛ زمانی که جنگ‌ها تفاوت‌های چشم‌گیری با حالا داشتند. در مرحله‌ی بعد، سوال این بود که من به عنوان برنامه‌نویس، باید کتابی راجع به جنگ‌های باستانی بخوانم؟ در کتاب فروشی ایستاده بودم و فکر می‌کردم؛ به خرید کتاب پرآوازه اما به درد نخور؟ تا آن‌که سری به مقدمه کتاب زدم.

با مشکل پایان‌های باز در زندگی‌ات چه می‌کنی؟

من می‌توانم یک نمایشگاه برگزار کنم. در یک مجمتع سه طبقه؛ در هر طبقه دو گالری و در هر گالری ۴۰ قاب. من می‌توانم نمایشگاهی به بزرگی کل این مجتمع برگزار کنم؛ از چه؟ از کارهای نیمه‌تمامی که در زندگی دارم. ایده‌ای به ذهنم می‌رسد و با شوق کار را شروع می‌کنم. اما بعد از مدتی، رخوت جای شوق را می‌گیرد؛ کار می‌‌رود در ToDo List و همان‌جا جاودانه می‌شود.

غم برای همیشه باقی خواهد ماند

غم‌ناک‌ترین روزهایی که در ذهنم مانده، آن روزی‌ست که خبر زدند، هواپیمای خبرنگاران با ساختمان مسکونی برخورد کرده. ۱۳۰ نفر جان باخته بودند. من آن زمان ۸ ساله بودم. تصاویر کشته‌شدگان را نگاه می‌کردم و احسان خواجه‌امیری هم خداحافظ می‌خواند. این اولین مواجه واقعی من با پدیده‌ی مرگ بود. یکی از خبرنگاران را می‌شناختیم. رفیق سال‌های مدرسه پدر بود. مرگ برای من در بچگی تبدیل شد به چیزی غیر معنوی و غیر مذهبی.

خیال چگونه ما را نجات می‌دهد؟ داستان یک پروژه‌ی خنده‌دار!

ما برده‌ی عادت‌های کوچکیم. از آن‌طرف چیزی داریم قدرتمند که همیشه با ماست. خیال خیال ابزاری‌ست که انحصارا در ما نصب شده است. احتمالا یکی از جدی‌ترین نشانه‌های آزادیِ ما. شنیده‌اید که آدم‌ها حبس می‌شوند اما خیال‌هایشان نه. حتی بهتر، آدم‌ها می‌میرند اما خیال‌هایشان نه. شوپنهاور جایی گفته: زندگی آونگی‌ست میان رنج و ملال! من با شوپنهاور موافقم. ما برای فرار از رنج است که به سراغ لذت‌های لحظه‌ای می‌رویم و بعد به ملال می‌رسیم.

حبابی از پروژه‌های جانبیِ استارتاپی

من متنفرم از این که این را بگویم اما در پروژه‌های جانبی که روزی قرار است استارتاپ شوند، حبابی وجود دارد. هرکسی از دیزاینرها تا توسعه‌دهندهگان تا متخصصان UI/UX یا توسعه‌دهندگان کسب و کار گمان می‌کنند که یک کارآفرین هستند، و یک پروژه جانبیِ درحال پیشرفت دارند. چرا این اتفاق می‌افتد؟ اگر بپرسید، دلیل‌ش اینه است که همه تمایل دارند که یک کارآفرین باشند، اما هنوز کاملا آماده نیستند. این یک مشکل بزرگ ایجاد می‌کند.

یک. (۲)

موسمِ حصال گذشت
و تابستان تمام شد
و ما نجات نیافتیم.
خانه سیاه است (فروغ فرخ‌زاد)، ۱۳۴۱