Loading...

با مشکل پایان‌ها باز در زندگی‌ات چه می‌کنی؟

من می‌توانم یک نمایشگاه برگزار کنم. در یک مجمتع سه طبقه؛ در هر طبقه دو گالری و در هر گالری ۴۰ قاب. من می‌توانم نمایشگاهی به بزرگی کل این مجتمع برگزار کنم؛ از چه؟ از کارهای نیمه‌تمامی که در زندگی دارم. ایده‌ای به ذهنم می‌رسد و با شوق کار را شروع می‌کنم. اما بعد از مدتی، رخوت جای شوق را می‌گیرد؛ کار می‌‌رود در ToDo List و همان‌جا جاودانه می‌شود.

غم برای همیشه باقی خواهد ماند

غم‌ناک‌ترین روزهایی که در ذهنم مانده، آن روزی‌ست که خبر زدند، هواپیمای خبرنگاران با ساختمان مسکونی برخورد کرده. ۱۳۰ نفر جان باخته بودند. من آن زمان ۸ ساله بودم. تصاویر کشته‌شدگان را نگاه می‌کردم و احسان خواجه‌امیری هم خداحافظ می‌خواند. این اولین مواجه واقعی من با پدیده‌ی مرگ بود. یکی از خبرنگاران را می‌شناختیم. رفیق سال‌های مدرسه پدر بود. مرگ برای من در بچگی تبدیل شد به چیزی غیر معنوی و غیر مذهبی.

خیال چگونه ما را نجات می‌دهد؟ داستان یک پروژه‌ی خنده‌دار!

ما برده‌ی عادت‌های کوچکیم. از آن‌طرف چیزی داریم قدرتمند که همیشه با ماست. خیال خیال ابزاری‌ست که انحصارا در ما نصب شده است. احتمالا یکی از جدی‌ترین نشانه‌های آزادیِ ما. شنیده‌اید که آدم‌ها حبس می‌شوند اما خیال‌هایشان نه. حتی بهتر، آدم‌ها می‌میرند اما خیال‌هایشان نه. شوپنهاور جایی گفته: زندگی آونگی‌ست میان رنج و ملال! من با شوپنهاور موافقم. ما برای فرار از رنج است که به سراغ لذت‌های لحظه‌ای می‌رویم و بعد به ملال می‌رسیم.

حبابی از پروژه‌های جانبیِ استارتاپی

من متنفرم از این که این را بگویم اما در پروژه‌های جانبی که روزی قرار است استارتاپ شوند، حبابی وجود دارد. هرکسی از دیزاینرها تا توسعه‌دهندهگان تا متخصصان UI/UX یا توسعه‌دهندگان کسب و کار گمان می‌کنند که یک کارآفرین هستند، و یک پروژه جانبیِ درحال پیشرفت دارند. چرا این اتفاق می‌افتد؟ اگر بپرسید، دلیل‌ش اینه است که همه تمایل دارند که یک کارآفرین باشند، اما هنوز کاملا آماده نیستند. این یک مشکل بزرگ ایجاد می‌کند.

یک. (۲)

موسمِ حصال گذشت و تابستان تمام شد و ما نجات نیافتیم. خانه سیاه است (فروغ فرخ‌زاد)، ۱۳۴۱

یک.

تصمیم گرفته‌ام برای چهل روز، هر روز یک یادداشت در روزنوشت‌ها بنویسم. تا نوشتن از خودم یادم نرود. همچنین نوشتن منظم، فکر کردن‌مان را شفاف‌تر می‌کند. دلیل دیگر‌ و مستترش هم احتمالا این است که نمی‌خواهم این بخش از سایت خالی بماند! همین انگیزه خوبی شده برای دوباره نوشتن. من قبلا در سال‌های بسیار آموزنده زندگی‌ام، روزانه‌نویس بودم؛ حالا هم دوست داشتم که بودم اما متاسفانه فرشته‌ی خوب نوشتن از روی شانه‌هایم پریده.

هنر همیشه بر حق بودن

«هنر همیشه بر حق بودن» آن‌جا که مسئله از دید ما تعریف می‌شود، به صورت پیش‌فرض درون ما وجود دارد. ما می‌دانیم که چگونه در بحث پیروز شویم. ما اغلب خودمان را شخصیت درست ماجرا می‌دانیم. اگر در مجادلات از هر یک از طرفین بپرسید که چه کسی را بر حق می‌دانند، لیست‌شان تنها شامل یک اسم است: «من» این استعداد ذاتی، می‌تواند تبدیل به کارآمدترین سلاحی که داشته‌ایم بشود. برای شناخت دقیق خودمان.