پلی‌لیست جمعه‌ها حاوی یک پلی‌لیست از آهنگ‌هایی‌ست که در هفته نویسنده دلش نیامده تک‌خوری کند؛ همچنین حاوی بریده‌ای از یک کتاب یا فیلم هم هست.

این جمعه دربارهٔ «شادی» می‌خوانیم و متناسب با این حس عجیب، می‌شنویم. تسکین‌بخش خواهد بود اگر دربارهٔ شادی از بدبین‌ترین فیلسوف تاریخ بخوانیم. به گمانم، شادی نه حالی که همیشه در آن هستیم، بلکه حالی‌ست که همیشه باید به دنبال آن باشیم.

روزی در آغاز جوانی کتابی کهن را باز کردم که در آن نوشته بود: «کسی که بسیار می‌خندد، سعادتمند و کسی که بسیار می‌گرید شوربخت است.» گفته‌ای بسیار ساده‌لوحانه، که با این همه به علت حقیقت ساده‌ای که بیان می‌کند، نتوانسته‌ام فراموشش کنم، اگر چه بسیار بدیهی است.
پس بهتر است هربار شادی دق‌الباب می‌کند، به‌جای این‌که مکرر شک کنیم، که آیا ورودش جایز است یا نه، همهٔ درها را به سویش بگشاییم، زیرا شادی هیچ‌گاه بی‌موقع نمی‌آید. شک ما در این مورد به این دلیل است که می‌خواهیم بدانیم که آیا از هر نظر موجبی برای خشنودی داریم یا نه، مبادا که شادی، افکار جدی و نگرانی‌های مهم ما را مختل کند. اما معلوم نیست که با این افکار و نگرانی‌ها چه چیز را می‌توان بهتر کرد؛ در حالی که شادی سودی بلافاصله دارد. فقط شادی سکه نقد سعادت است و هر چیز دیگر، مانند پول کاغذی است، زیرا فقط شادی زمان حال را پر سعادت می‌کند و این امر برای موجوداتی چون ما که هستی‌مان لحظهٔ بسیار کوتاهی میان دو ابدیت است، بزرگ‌ترین موهبت است.
پس بهتر آن است که به دست آوردن و افزودن این موهبت را بر هر کوشش دیگری مقدم بدانیم. حال، شکی نیست که هیچ‌چیز کمتر از ثروت و هیچ‌چیز بیشتر از سلامت موجب شادی نمی‌شود. مگر چنین نیست که در طبقات پایین، در میان کارگران، به ویژه آنان که در روستا کار می‌کنند چهره‌های شاد و خشنود می‌یابیم و در طبقات ثروتمند و نجیب‌زاده، چهره‌های عبوس؟ پس بهتر آن است که در حد امکان بکوشیم، درجهٔ بالای سلامت کامل را حفظ کنیم، که شادی مانند شکوفه آن است.
- در باب حکمت زندگی / آرتور شوپنهاور، ترجمهٔ محمد مبشری

عنوان از سنکا، فیلسوف رواقی‌ست.

| |

To Paint in the Twilight: The Art of Rabindranath Tagore
به آن وقت‌هایی فکر کنید که نثر یا شعری را می‌خوانید و آن نوشته به گونه‌ای ارائه شده که شما یک‌دم احساس می‌کنید از زیبایی یا بصیرت نهفته در آن، از یک نظر نگریستن در عمق روح یک شخص، مبهوت گشته‌اید. در این لحظات، به یک‌باره چنین به نظر می‌رسد که همه‌چیز باهم جور است یا دست‌کم برای یک لحظه واجد معنا و مفهومی است. فکر می‌کنم، این همان هدف ما در مقام نویسنده است؛ کمک کردن به دیگران برای آن‌که - لطفا مرا بابت به‌کارگیری این واژه ببخشید- همین حس حیرت را داشته باشند، کمک کردن به دیگران برای آن‌که چیزها را تازه ببینند، چیزهایی که می‌توانند ما را غافلگیر کنند، چیزهایی که می‌توانند راه خود را به درون جهان‌های کوچک و مرزگذاری شده‌ی ما بازنمایند. وقتی چنین چیزی اتفاق بیفتد، همه‌چیز حجیم‌تر و پهناورتر احساس می‌شود. سعی کنید دست در دست یک کودک دور و بر را بگردید، کودکی که جهان را چنین نظاره می‌کند و درباره‌اش چنین می‌گوید: «واو، واو! آن سگ کثیف را ببین! آن خانه‌ی سوخته را ببین! آن آسمان گل‌گلی را ببین!» ... فکر می‌کنم این نحوه‌ی بودن، همان نحوه‌ای است که ما باید در جهان باشیم؛ هماره حی‌وحاضر و در تحیر. روی دیوار بالای میزم شعر بی‌نظیری از عارف ایرانی، مولانا، چسبانده‌ام.
- پرنده به پرنده، آن لاموت، ترجمه‌ی مهدی نصراله‌زاده

هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
کو به نقشی دیگر آید سوی تو می دان یقین

نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود
چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین

این خوشی چیزی است بی‌چون کآید اندر نقش‌ها
گردد از حقه به حقه در میان آب و طین

لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان
باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین

گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت
گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین

از پس این پرده‌ها ناگاه روزی سر کند
جمله بت‌ها بشکند آنک نه آن است و نه این

جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید
تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین

گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را
روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین

آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت
ان فی هذا و ذاک عبرة للعالمین

ترسم از فتنه وگر نی گفتنی‌ها گفتمی
حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین

آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر
تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین

کلیات شمس تبریزی، غزل ۱۹۳۷

| |

کمتر نویسنده‌ای را می‌توان در تاریخ ادبیات یافت که چنان داستایوفسکی پهنه‌ای از عجیب‌ترین شخصیت‌ها را خلق کرده باشد. چنان رذل چون فئودور کارامازوف یا بی‌اندازه معصوم مثل سوفیا در جنایت و مکافات.

شگفت‌انگیز اما نگاه داستایوفسکی به آن‌هاست. همه به نوعی اویند و او همه‌شان را دوست دارد. نویسنده‌ی تندخو، که تا پای اعدام رفته و در سیبری در کنار سنگ‌دل‌ترین انسان‌های روزگار، کار اجباری کرده، پرنس میشکین را می‌آفریند؛ ابله‌ای که دوستش می‌داریم.

یازده نوامبر زادروز او بود؛ مردی که اولین مواجه‌ی من با او می‌رسد به داستان کوتاه شب‌های روشن؛ از شفاف‌ترین عشق‌هایی که می‌توانستم تصور کنم. عشق جاری بین رویاپردازان عالم. آدم‌هایی که زندگی را آن‌طور که می‌خواهند زیست می‌کنند نه آن‌طور که هست. بعد یادداشت‌های زیرزمین و ابله. ابله ضربه‌ای سهمگین بود بر وجدان انسان. سادگی و خوبی. پیروزی فضیلت. نویسنده‌ی روس در اعماق وجود متزلل ما نگاه می‌کرد و زیبایی‌ها و زشتی‌های‌مان را نمایان می‌کرد. عشق هم داشت. به همه‌ی چیزهایی که ما را انسان کرده. این است که هربار به پایان یکی از کتاب‌های‌ش می‌رسیم، احساسی مرموز ما را فرا می‌گیرد. شخصیت‌هایش همه به گونه‌ای مریض، اما به‌یاد ماندنی؛ او این‌گونه است که بر روان ما تاثیر می‌گذارد. با عشق. با نشان دادن این‌که می‌توانیم قمارباز بدبخت را دوست داشته باشیم یا یک جوان آرمان‌گرای قاتل را بفهمیم. این‌ها همه‌ی چیزهایی‌ست که ما می‌توانیم به آن‌ها تبدیل شویم. که همه‌ی ما پتانسیل تبدیل شدن به شخصیت‌هایش را داریم؛ که همه‌ی ما در تاریکی شبیه به یک‌دیگریم. او البته همیشه انسان‌های زیبایی هم خلق کرده. انسان‌های زاده‌ی رنج؛ چنان سیقل خورده که می‌درخشند. و همان‌ها هستند که اغلب اگر قرار باشد، می‌توانند قهرمان‌های سقوط‌ کرده‌ی او را نجات دهند.

این جمعه، بخش‌هایی از رمان شیاطین (جن‌زده‌گان) ترجمه‌ی سروش حبیبی را می‌خوانیم و بعد به پلی‌لیست این جمعه گوش می‌دهیم.

ما هنوز یاد نگرفته‌ایم از حاصل کارمان زندگی کنیم و حالا آمده‌اند برای من صحبت از «افکار عمومی» می‌کنند که تازه «پیدا شده است». همین طور بی‌مقدمه از آسمان افتاده است میان ما! اینها نمی‌فهمند که آدم برای اینکه فکری و عقیده‌ای داشته باشد قبل از همه چیز باید کار کند. خودش کار کند، باید خودش در کار ابتکار داشته باشد، یعنی با کار خودش تجربه پیدا کند. هیچ کس به مفت چیزی به دست نمی‌آورد. اگر ما روزی توانستیم خودمان کار کنیم عقیده‌ای هم خواهیم داشت و آن وقت می‌شود انتظار داشت که «افکار عمومی» هم پیدا شود. اما چون ما هرگز تن به کار نخواهیم داد صاحب عقیده کسانی خواهند بود که تا امروز به جای ما کار کرده‌اند، یعنی همان اروپاییان و همان آلمانی‌هایی که دویست سال است معلم مایند.

یا در جایی دیگر از رمان می‌خوانیم:

در همه جوامع و در وقت پریشانی تردید و تزلزل یا در دوران‌های گذار و تحول همیشه اراذلی رنگارنگ از اعماق جامعه برمی‌آیند. منظور من آن گروه به اصطلاح «پیشتاز» و علمداران نیست که در هر جریانی می‌کوشند از دیگران جلوتر باشند (و جز این فکری ندارند) و هدفشان در این تلاش اغلب بسیار احمقانه است و در عین حال کم و بیش معین. خیر، منظور من اراذل بی‌سر و پایی‌ست که در همه جوامع هستند و فقط در دوران‌های تحول یا آشوب و گذار برمی‌آیند و آشکار می‌شوند. اینها نه فقط هدفی ندارند بلکه حتی نشانی از اندیشه در ذهنشان پیدا نیست و فقط بی‌شکیبی و تشویش جامعه را با شدت بسیار بیان می‌کنند. این اراذل همیشه بی‌آنکه خود به این حال آگاه باشند در خدمت و تحت فرمان گروه کوچک «پیشتازان» قرار می‌گیرند که هدفی مشخص دارند و اگر بسیار سبک‌مغز نباشند (که کم پیش نمی‌آید که باشند) این زباله‌ها را به هر سو که بخواهند می‌روبند و هدایت می‌کنند.

| |

  • صفحه 3 از 6

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ