پلی‌لیست جمعه‌ها حاوی یک پلی‌لیست از آهنگ‌هایی‌ست که در هفته نویسنده دلش نیامده تک‌خوری کند؛ همچنین حاوی بریده‌ای از یک کتاب یا فیلم هم هست.

خسرو شکیبایی در هامون ساخته‌ی داریوش مهرجویی

این جمعه از زبان یونگ راجع به پیری می‌خوانیم؛ به پلی‌لیست و دیالوگ‌های سینمای ایران گوش می‌دهیم. حتما یادم باشد در بخش سینما راجع به هامون بنویسم.

هرچه پیرتر شدم، خودم را کمتر فهمیدم و یا آن‌که نسبت به درون خویش بصیرتی کمتر داشتم و راجع به خویش کمتر دانستم. از خود در شگفتم، ناامیدم، پریشانم، افسرده‌ام، دلشادم، همه این‌ها را به یک‌باره هستم و نمی‌توانم چیزی بر این مجموع بیفزایم. دادن رای نهایی دربارهٔ ارزش داشتن و ارزش نداشتن آن، از من ساخته نیست؛ من در مورد خود و زندگی خویش را‌ٔیی ندارم. چیزی وجود ندارد که راجع به آن اطمینان کامل داشته باشم. در مورد هیچ‌چیز اعتقاد قطعی ندارم. فقط می‌دانم به دنیا آمده‌ام و وجود دارم و خیال می‌کنم که بُرده شده‌ام. من بر اساس چیزی وجود دارم که نمی‌دانم چیست. علی‌رغم عدم یقین، در کنه هستی، استحکامی را احساس می‌کنم و استمراری را در چگونگی وجود خویش.

دنیایی که در آن متولد شده‌ایم، بی‌رحم و وحشی و در عین حال بهره‌مند از زیبایی الهی است و این دیگر به خُلق و خو مربوط است که کدام جوهر را مهم‌تر بپنداریم؛ عدم معنا یا معنا را. اگر عدم معنا مطلق افضل بود، با هر گام که در تحول خود بر می‌داشتیم، معنا داشتن زندگی به طور فزاینده محو می‌شد. اما قضیه این نیست یا به نظر من این نیست. شاید هر دو صدق کند؛ چنان‌که در مورد مسائل مابعدالطبیعی چنین است. زندگی هم معنی دارد و هم ندارد و یا هم بامعناست و هم بی‌معنا. من مشتاقانه امیدوارم که معنا فائق آید و پیکار را ببرد.

وقتی لائوتسو می‌گوید: «همه‌چیز روشن است و تنها منم که مه‌آلودم.» چیزی را بیان می‌کند که من در ایام کهولت احساس می‌کنم. لائوتسو نمونهٔ مردی است با بصیرت برتر که ارزش و بی‌ارزشی را دیده و تجربه کرده است و در پایان حیات خود آرزو می‌کند که به وجود خویش بازگردد؛ به معنای ناشناختنی جاویدان. پیر مثالی که به حد کفایت دیده است، جاودانه، حقیقی است. این سنخ، در هر سطحی از ذکاوت ظاهر می‌شود و سیمای او همواره یکی است؛ حال چه دهقانی فرتوت باشد و چه فیلسوفی بزرگ چون لائوتسو. این همانا کهولت است و محدودیت. مع‌هذا چیزهایی که مرا سرشار می‌کنند، بسیارند: گیاهان، حیوانات، ابرها، روز و شب و آن وجود جاوید در انسان. هر چه از خود نامطمئن‌تر شدم، نسبت به همه‌چیز نزدیکی بیشتری احساس کردم. در حقیقت چنین به نظرم می‌رسد که آن بی‌گانگی که چنان طولانی مرا از دنیا جدا کرد، به دنیای درونم کوچ کرده و بیگانگی غیر منتظره‌ای را نسبت به خود خویشم بر من فاش نموده است.
  • خاطرات، رویاها، اندیشه‌ها/ کارل گوستاو یونگ/ ترجمهٔ پروین فرامرزی
  • عنوان، جمله‌ای از آندره موروآ است؛ جمله‌ی کامل آن: «درد حقیقی پیری در ضعف جسمانی نیست، بلکه در سهل انگاری و بی باکی روحی است.»

| |

The 1781 painting The Nightmare by John Henry Fuseli shows a demonic incubus perched on the chest of a sleeping woman.

در این پلی‌لیست بخش‌هایی از کتاب شیاطین نوشته‌ی داستایوفسکی را می‌خوانیم. کتابی که هر بار مو بر تنم سیخ می‌کند؛ درباره‌ی ملتی بیمار است و آرزوهای بیمارگونه. درباره‌ی رها بودن در تاریکی است. پلی‌لیست این جمعه برای من حاوی دل‌تنگی بسیار است برای لحظاتی که دیگر ندارم‌شان.

طوری که گفتی سطر سطر چیزی را بخواند و در عین حال همچنان با نگاهی تهدیدآمیز چشم به ستاوروگین دوخته، گفت: «هیچ ملتی تاکنون بنا به اصول علمی، یعنی خرد بنیاد، نظم نیافته است. هرگز حتی یک نمونه وجود نداشته است، مگر شاید به قدر لحظه‌ای و از سر نادانی. سوسیالیسم، بنا به اصولش با ایمان به خدا ناسازگار است. زیرا به اعتبار بیانیه‌اش، از همان اولین سطر، اعلام می‌کند که نظامی خدا ستیز است و فقط بر اساس اصول علمی و بر بنیاد خرد قوام می‌گیرد و سازمان می‌یابد. خردمندی و علم در زندگی ملت‌ها همیشه، از آغاز زمان، و حتی امروز، وظیفه‌ای درجه دوم ایفا کرده و خدمتگزار بوده‌اند و تا ابد نیز جز این نخواهد بود. ملت ها توسط نیروی دیگری گرد می آیند و قوام می گیرند و تحول می یابند که حاکم است و مستبد با منشأیی نامعلوم و نامفهوم. نیروی عطشی سیراب ناشدنی به رسیدن به غایت، که غایت را اما انکار می کند. نیرویی است پیوسته در کار و خستگی ناپذیر که بر وجود خود تأکید می کند و نیستی را انکار. چنانکه در کتاب مقدس آمده است جانِ جان است و «رودهای آب حیات» که مکاشفه یوحنا خشکی آن را به ما هشدار می دهد. فیلسوفان آن را اساس زیبایی می شمارند و بنیاد اخلاق را بر آن متکی می دانند و من آن را به ساده ترین بیان «سلوک در راه خدا» می خوانم. در هر جنبشی نزد هر ملتی و در هر دوره ای از موجودیت آن ملت هدف تنها و تنها تلاش در جستجوی خداست، خدای آن ملت، که خاص اوست، و ایمان به آن همچون به حقیقت یگانه. خدای هر ملت شخصیت هم‌نهاد آن ملت است، هم‌نهادی که تمام افراد آن ملت و سراسر تاریخ آن را در بر می‌گیرد. هرگز دیده نشده است که همه ملت‌ها، یا بسیاری از آن‌ها خدایی یگانه را به اشتراک بپرستند، به عکس همیشه هر ملتی خدای خاص خود را ستایش کرده است. شروع اشتراک خدایان نزد ملت‌ها نشان انحطاط و نابودی آن‌هاست. هرگاه چند ملت خدایان مشترک داشته باشند ایمان آن‌هابه خدایانشان همراه با خود ملت‌ها از میان می‌رود. هر قدر ملتی نیرومندتر باشد خدایش خاص‌تر است. هرگز ملتی نبوده است که آیینی نداشته باشد، یعنی مفاهیم خوبی و بدی را از هم تمیز نداده باشد. یعنی هر ملتی مفاهیم خاص خود را برای نیکی و بدی دارد. هرگاه مفاهیم خوبی و بدی به مرور نزد ملت‌های بسیار شبیه شوند آن ملت‌ها رو به انحطاط می‌گذارند و وجه تمایز میان خوبی و بدی نیز رفته رفته محو می‌شود و از میان می‌رود.

-شیاطین، نوشته‌ی فئودور داستایوفسکی، ترجمه‌ی سروش حبیبی

عنوان هم از شیاطین است.

| |

به رسم هر جمعه، این جمعه هم باید بریده‌ای از کتابی را با پلی‌لیست موسیقی همراه کنم، که تصویری هم در ابتدای نوشته آمده. اما از این‌ها فقط عکس و پلی‌لیست را نگه داشتم.

زمانی را تصور کنید که وجود انسانی‌تان به تمامی یافته شده. در پیشگاهِ جهان به کمال حاضرید. در شگفت از بودن‌تان و این حقیقت که دنیای پیرامون چه پر ظرافت، زیبا و سهمگین است. این‌که وجودتان به عنوان یک انسان، تا چه حد مهیب، شکننده و شگفت‌انگیز است.

به گمانم ما فقط در چنین حالی‌ست که به راستی شکوفا می‌شویم. آن زمان که در اعماق چیزها می‌نگریم، اگر خوب حوصله به خرج دهیم، اشیا رازهای‌شان را بر ما آشکار می‌کنند. آن‌وقت خیابانی که هر روز در آن قدم می‌زدیم، به نظرمان بی‌اندازه واقعی می‌رسد. موهبت زنده بودن را احساس می‌کنیم. زبان‌مان از حال و هوای مرموز دنیا بند می‌آید. «چه می‌شد اگر نبودم؟»، «این‌ها همه، این شهرها، ماشین‌ها، کارخانه‌ها و بانک‌ها و کامپیوترها از چند انسان برهنه‌ای که دور هم جمع شدند شکل گرفته؟»، «نانی که خریدم چه قصه‌ای دارد. از کسی که آب کشید به مزرعه، تا کشاورز و کارخانه و نانوا و راننده‌ها.»

کمی بعد در می‌یابیم بزرگ‌ترین راز، عشق است. آن‌گاه که عاشقیم، غوطه‌وریم در دنیایی غیرقابل درک، دوست‌داشتنی و دلهره‌آور. این باور که فقط چیزهایی خوب است که ما را خوش‌حال کند، حاصل اخلاق فایده‌محور جهان امروز است. عشق در این چهارچوب‌ها نیست. ما را در ناکجاآباد رها می‌کند؛ چُنان طوفانی سهمگین بر قلب‌های‌مان هجوم می‌برد؛ و با همین چیزهاست که ما را به اعماق می‌برد. به ملاقات عمیق‌ترین امیال بشر. نادیدنی‌ترین بخش‌های انسان. ما را در تاریکی رها می‌سازد و ما دیگر هرگز مثل سابق نخواهیم بود.

برای انسانِ عاشق، دنیا هرگز ساده نیست. او فشار بی‌امان لایه‌های مرموز جهان، شگفتی زندگی و سبکی زیستن را توامان احساس می‌کند.

در عمق چیزها نفوذ می‌کند و در اعماق است که زیستن را تجربه می‌کند. او که حرف می‌زند قلب‌های‌مان می‌لرزد. انسان‌های عاشق، ما را به خودمان، به زندگی‌هامان بر می‌گردانند. با کلام‌شان و رفتارشان.

به خودمان می‌اندیشیم. از کجا آمده‌ایم؟ به مادر خیره‌ایم. به‌مان می‌فهماند که پای پدر هم در میان بوده. شگفت‌زده می‌شویم از آن لحظه‌ای که ناگهان از هیچ، هست شدیم. می‌فهمیم که زندگی چیزی‌ست که به ما اعطا شده. بی‌دلیل. برای هیچ. از هیچ. سخاوتی محض. به گمانم این هم یکی از آن موقعیت‌هاست که عشق را درک می‌کنیم. در فرهنگ ما، این‌طور چیزها به عشق نسبت داده می‌شود. انجام برای هیچ. به خاطر هیچ. این‌ها کار عشق است.

خوش‌حالی در اعماق زیستن است. عاشق بودن است، در شگفت بودن است. بودن است.

| |

  • صفحه 2 از 6

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ