امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

116 نوشته  • 
Leonid Afremov - ALONE IN THE FOG
ما به اندازه‌ کافی برای دیگران زندگی کرده‌ایم. بگذارید دست‌کم این ایام پایانی عمر را برای خویش زندگی کنیم، افکار و اندیشه‌های‌مان را به نفس خویش و انجام کارهای نیک متوجه نمائیم.
مهیا شدن استوار برای توجه به خویش و خلوت گزیدن، کار چندان آسانی نیست. این امر به جهت جلب توجه سایرین مشکلات بسنده‌ای برایمان ایجاد می‌نماید. از آن‌جا که خداوند نیز عزم ما برای رها کردن کارهای معمول  جهت عزیمت را تائید می‌نماید، پس باید برای آن آماده بود؛
باید چمدان‌مان را ببندیم و [جمع] را برای یک مصاحبت دل‌پذیر با خویش ترک نمائیم؛ باید خود را از آن دام‌های سختی که ما را به دیگر چیزها متصل می‌نمایند و از آن فاصله‌ای که باعث دور شدن از خویشتن‌مان می‌شود، رها کنیم. باید آن غل و زنجیرها را بگسلیم و از امروز به بعد دیگران را دوست بداریم اما جز با خودمان وصلت ننماییم.
مخلص کلام این‌که، بگذار دیگران در کنارمان باشند اما نه آن‌چنان سخت و تنگ که جز با بریدن تکه‌ای از خود یا پوست‌مان نتوان ایشان را از خود جدا کرد. بزرگ‌ترین دانش در جهان این است که بدانی چگونه با خود زندگی کنی.
اکنون وقت آن است که پیوندهای خویش با جامعه‌ای که دیگر نمی‌توانیم بدان کمک کمکی نمائیم را بگسلیم. شخصی که نمی‌تواند باز پس دهد، نباید چیزی به عاریه گیرد. نیروهای‌مان درحال تحلیل رفتن است. بیایید آن‌ها را جمع کرده و در خودمان محفوظ نگه داریم. هرکس که می‌تواند می‌بایست تکالیف ناشی از محبت و دوستی را محدود کرده و این احساس را متوجه درون خویش نماید. این تحدید و تحلیل که فرد را به چیزی بی‌مصرف و اسباب زحمت دیگران بدل می‌نماید، مانع از بدل شدن او به اسباب زحمت و بی‌مصرف برای خویشتنش می‌شود. آدمی می‌بایست خود را نوازش کند، تسلی دهد و بالاتر از همه این‌که خود را کنترل نماید و به همین جهت می‌بایست به خرد خود معطوف شده و از وجدان خویش که نمی‌تواند بی‌شرمساری در برابرش بایستد، در هراس باشد «ندرتا پیش می‌آید که انسانی تنها به خویش معطوف شود.»
  • درباب خلوت‌گزینی / میشل دو مونتنی / ترجمه‌ی مرضیه خسروی

| |

مراحل زندگی اثر کاسپار دیوید فردریش
ازدواج کنی پشیمان می‌شوی؛
ازدواج نکنی هم پشیمان می‌شوی؛
خواه ازدواج کنی خواه نکنی، در هر دو حال پشیمان می‌شوی؛
یا ازدواج می‌کنی یا ازدواج نمی‌کنی، به هر حال پشیمان می‌شوی؛
خواه به حماقت‌های جهان بخندی، پشیمان می‌شوی؛
بر آنها بگریی هم پشیمان می‌شوی،
خواه به حماقت‌های جهان بخندی و خواه بر آنها بگریی، در هر دو حال پشیمان می‌شوی،
یا به حماقت‌های جهان می‌خندی یا می‌گریی، به هرحال پشیمان می‌شوی؛
اگر به دختری اعتماد کنید، پشیمان می‌شوی؛
اعتماد نکنی هم، پشیمان می‌شوی؛
خواه به دختری اعتماد کنی یا نکنی، در هر دوحال پشیمان می‌شوی؛
یا به دختری اعتماد می‌کنی، یا نمی‌کنی، به هرحال پشیمان می‌شوی؛
خودت را حلق آویز کنی پشیمان می‌شوی؛
خودت را حلق آویز نکنی هم پشیمان می‌شوی؛
خواه خودت را حلق آویز کنی یا نکنی، در هر دوحال پشیمان می‌شوی؛
یا خودت را حلق آویز می‌کنی یا خودت را حلق آویز نمی‌کنی، به هر حال پشیمان می‌شوی.
این، آقایان، عصاره‌ی تمامی حکمت زندگی است. فقط در لحظه‌هایی منفرد نیست که من همه چیز را، به قول اسپینوزا، در هوای ابدیت می‌نگرم. من پیوسته در حال و هوای ابدیت‌ام. خیلی‌ها گمان می‌کنند وقتی در هوای ابدیت قرار می‌گیرند که پس از انجام این یا آن کار، این ضدها را با هم متحد سازند یا حد وسط آنها را بگیرند. ولی این نشانه‌ی بدفهمی ایشان است، زیرا ابدیت حقیقی نه پشت یا این/ یا آن بلکه پیش روی آن جای دارد.
بدین قرار ابدیتِ آنان چیزی نخواهد بود الّا توالیِ ملال‌انگیزِ لحظه‌های زمان؛ چراکه آنان گرفتارِ حسرتی مضاعف خواهند شد. فلسفه‌ی من دست‌کم آسان‌فهم است و دستیاب، آخر من فقط یک اصل دارم و بس؛ حتی از آن هم پایم را فراتر نمی‌گذارم... من از هیچ اصلی آغاز نمی‌کنم و پا پیش نمی‌گذارم؛ که اگر می‌گذاشتم پشیمان می‌شدم. پس اگر شنونده‌ی محترمی خیال برش دارد که در گفته‌های من چیزِ به‌دردبخوری هست معلوم می‌شود که هیچ استعدادِ فلسفه ندارد؛ اگر هم خیال کند در بحثِ من هیچ حرکتِ رو به جلویی هست، نتیجه همان است که گفتم... ولی از آن‌جا که من هرگز آغاز نمی‌کنم، هرگز نمی‌توانم توقف کنم...
  • این یا آن / سورن کیرکگارد / ترجمه‌ی صالح نجفی

| |

تصویرسازی از جفری آلن لاو
ما که
نزدیک‌ترین دوستانت هستیم
احساس می‌کنیم زمانش رسیده
که به تو بگوییم
هر پنج‌شنبه
به طور گروهی
جلسه برگزار می‌کردیم
تا راه‌هایی ابداع کنیم
که تو را در تردید دائم
بیچارگی و ناتوانی
نارضایتی و رنج و عذاب
نگه داریم
به این شکل که، نه آن‌قدر که دلت می‌خواست
دوستت داشته باشیم
و نه تو را به حال خودت رها کنیم.
درمانگرت
روی این قضیه کار می‌کند
به اضافه‌ی دوست‌پسرت
و شوهر سابقت؛
و ما قسم خورده‌ایم که
تو را مادامی که به ما نیاز داری
نومید کنیم.
با اعلام
پیوندمان
می‌دانیم که
در دستت
پادزهری احتمالی گذاشته‌ایم
در مقابل دلواپسی و تردید
درواقع پادزهری در مقابل خودمان.
اما از آن‌جا که پنج‌شنبه شب‌های‌مان
ما را در قالب جمعی
با هدفی مشترک
که در نوع خودش کمیاب است
گردآورده و تو
به طور طبیعی محور این اتفاق نظر هستی،
خیلی امید داریم که تو همچنان
به طرح درخواست‌های غیرمنطقی‌ات
برای مهر و محبت ادامه دهی
اگر هم نه به عنوان راه‌حلی برای
شخصیت فجیعت.
دست‌کم برای خیروصلاح جمع ما.

*شعری از فیلیپ لوپِیت/ ترجمه‌ی مهدی نصراله‌زاده

| |

  • صفحه 6 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ