امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

116 نوشته  • 


الکساندر آنتونی بنیامین سیلیان دمتریوس در رینگ بوکس کتک می‌خورد؛ رقیب‌ش با قد 190 سانتی‌متری و زخم زیرِ ابرویش، از آن وحشی‌های بی پدر، مادر، می‌نمود. سرانجام الکساندر به گوشه‌ی رینگ کشیده شد؛ گارد گرفته بود، و مردی که سمت راست رینگ، ایستاده بود، مشت‌هایی که می‌خورد را می‌شمرد. صدایی در درونش گفت: «تو می‌توانی الکساندر، تو برای باخت به دنیا نیامده‌ای، الکساندر، همه را غافل گیر کن.»احساس می‌کرد نیروی تازه‌ای به ماهیچه‌هایش تزریق شده است، صدا ادامه داد: «رقیب‌ت را ببین الکساندر، کارش را بساز، همیشه همین کار را کرده‌ای، این‌بار هم می‌توانی. اصلاً برای همین به دنیا آمده‌ای الکساندر.»انرژی عظیمی سراسرِ وجودش را گرفته بود. حس می‌کرد می‌تواند پیروز باشد. باز آن صدا بود که می‌آمد: «همینه الکساندر، بزنش، این عوضی بی پدر و مادر رو بزن، تو هیچ‌وقت نباید تسلیم بشی.»

الکساندر، نفس عمیقی کشید، تمام توانش را در مشت هایش جمع کرد. صداهای اطراف محو شده بودند، فقط خودش بود و حریف‌ش. بالاخره وقتش بود، نفسش را به بیرون داد، مشتی به سمت چپ سرش خورد و افتاد. الکساندر آنتونی بنیامین سیلیان دمتریوس، دوازدهمین باخت پیاپی خود را تجربه کرده بود.

| |


کسی می‌گوید: «این را می‌خواهم»، و من هیچ‌وقت نمی‌فهمم واقعاً چه می‌خواهد. اوایل می‌خواستم الگوریتمی پیدا کنم، الگوریتمی که بتوانم صحبت‌های مردم را تحلیل کنم. بعدها فهمیدم نمی‌شود! بنابراین تصمیم گرفتم الگوریتم را تغییر دهم. الگوریتمی که صحبت‌های مردم را اشتباه نفهمم. «بنگ»، موفق بودم؛ یا حداقل فکر می‌کردم که موفق شده‌ام. مشکل حل شده بود.
روزی کسی گفت، «دوستت دارم»، همین جمله برای زیر سوال بردن برهان نظم کافی بود، همین جمله برای ناک اوت کردن تمام فلاسفه کافی بود.
وقتی کسی می‌گوید: «دوست دارم» و بعد به آن ضمیر دوم شخص مفرد را می‌چسباند، هیچ‌وقت نمی‌شود فهمید واقعاً چه می‌خواسته است. از کدام زاویه نگاه کرده است، کدام زاویه را ندیده است و دوست دارد کدام زوایه را ببیند.

در زبان متاسفانه هیچ الگوریتمی وجود ندارد.


بعدها مشکل جدی‌تر پیش آمد. بعدها فهمیدم دیگران هم همین مشکل را دارند؛ بعدها فهمیدم اگر من هم بگویم، «دوست دارم»، دیگران نخواهند فهمید واقعاً چه عنصری را، و به چه شکلی دوست دارم.
زمان، جلوتر رفت و فهمیدم مردم چیزی را می‌بینند که می‌خواهند ببینن. چیزی را دوست دارند که دوست دارند، دوست داشته باشند. شاید عمیقاً با کانت موافق باشم ... «درک ما از تمامِ حقیقت، وابسته به ذهنمان است.»
دنیای آدم‌ها و خواسته‌هایشان بیش از حد پیچیده بود، بنابراین تصمیم گرفتم وارد دنیای دیگری شوم؛ دنیای سیستم‌ها. سیستم‌ها خیلی خوب‌اند، دقیقاً همان چیزی را می‌فهمند که می‌گویی. دقیقاً همان زاویه از «کد» را می‌بینند که برای‌شان گفته ای. سیستم‌ها خیلی خوب‌اند؛ حرفی که می زنند، را دقیقاً می فهمی. آن‌ها واضح حرف می‌زنند، آن‌ها حرفی را می زنند که می‌خواهند بزنند. زمان جلوتر می‌رفت؛ سن بالاتر می‌رفت و سیستم‌ها همیشه قابل اعتمادتر بودند. پس تصمیم گرفتم روابط‌م را کنترل کنم. آن‌ها را سطحی کنم. عمیقاً نمی‌توانستم و نمی‌خواستم با انسانی ارتباط برقرار کنم. مشکل آدم‌ها این بود که از ریاضیات استفاده می‌کردند، امّا هیچ‌وقت مثل اعداد رفتار نمی‌کردند؛ اگر به تابعِ‌ی عدد می‌دادید، می‌توانستید به نتیجه اعتماد کنید. تابع هیچ‌وقت شما را ناامید نمی‌کرد؛ در آدم‌ها همیشه برعکس بود، آدم‌ها ذاتاً برای ناامید کردن، این‌جا هستند.
بعدها تصمیم گرفتم بنویسم، کلمات روح را ارضا می‌کنند. کلمات برای بیرون ریختن آشغال‌های ذهنی بودند؛ زمان بازهم جلوتر می‌رفت و داستان‌ها و قصه‌ها، هر روز بیشتر این حقیقت را نشان می‌دادند، «هر انسان هر روز دارد دخل خودش را می آورد.» زمان نشان می داد، زندگی هر انسان یک تراژدی است؛ و سرانجام زمان. راستی ساعت چند است؟

| |

Eternal Sunshine of the Spotless Mind (2004)

درخشش ابدی یک ذهن پاک (محصول سال ۲۰۰۴)

امتیاز: ۸ از ۱۰



خلاصه: کاور فیلم جمله‌ای دارد که به نظرم خلاصه‌ی کل فیلم است.

می‌تونی یک‌نفر رو از ذهنت، حافظه‌ت پاک کنی؛ امّا بیرون انداختن‌ش از دلت، یه داستان دیگه‌س.

فیلم با نمای اتاق آغاز می‌شود، جول باریش (با بازی جیم‌ کری) از خواب بیدار می‌شود؛ نما سرد و بی‌روح است و جو هم قرار است یک روز سرد زمستانی را آغاز کند.

راوی یا همان جو، با دیدن کلمنتاین (با بازی کیت وینسلت) با خودش می‌گوید نمی‌داند که چرا جدیدا عاشق هر کسی می‌شود که اندک توجهی به او نشان می‌دهد.

این شروع قصه‌ای پیچیده، کمدی و سرگرم‌کننده از چارلی کافمن است که در آن می‌خواهد یکی از پیچیده‌ترین بخش‌های انسانی ما را بررسی کند. یعنی عشق و خاطره. «درخشش ابدی یک ذهن پاک» یک عاشقانه‌ی علمی‌تخیلی است که به راستی نقاط درخشان ذهن انسانِ عاشق را واکاوی می‌کند.

فیلم با خودش این سوال را به همراه دارد، ما واقعا چرا عاشق فلان آدم می‌شویم؟ و این‌که اگر از نو شروع کنیم، چقدر امکان دارد که باز عاشق همان آدم باشیم؟ فیلم البته جواب را هم از قبل آماده کرده.

جو خجالتی، درون‌گرا با مکالمه‌های طولانی با خودش که اهل نوشتن هم هست، با آن ظاهر ساده و گاه مسخره‌اش، به کلمنتاین می‌رسد، دختری پر انرژی، برون‌گرا، که تقریبا هرچه به ذهنش می‌رسد را تعریف می‌کند. جو نمی‌تواند عاشق این آدم نباشد. در فیلم متوجه می‌شویم که کلمنتاین هم وضع مشابهی دارد.

ایده‌ی بنیادین فیلم مرا به یاد مفهومی تعریف شده توسط شوپنهاور، فیلسوف مشهور می‌اندازد؛ او اعتقاد داشت طبیعت طوری ما را شکل داده، که ما عاشق آدم‌هایی می‌شویم که نقاط ضعف ما نقاط قوت‌شان است و اگر او هم عاشق ما بشود، چنین حالتی بر او هم حاکم است.

دلیل را هم این می‌دانست که طبیعت به سمت تعادل نسل‌ها حرکت می‌کند. اگر من آدم بسیار درون‌گرایی هستم، ناخودآگاه عاشق آدم بسیار برون‌گرایی می‌شوم تا تعادل در فرزندمان پدید بیاید. فرزند ما، انسانی متعادل از نظر برون‌گرایی و درون‌گرایی خواهد بود.

فیلم نشان‌دهنده‌ی این ایده‌ است که تا زمانی که ما همین شخصیتی که هستیم باشیم، با همه‌ی ضعف‌ها و قوت‌ها، احتمالا مدام عاشق آدم‌هایی می‌شویم که تا کنون شده‌ایم.

این عشق در مغز ما یا حافظه‌ی ما نیست. همان طور که جو نتوانست با پاک کردن کلمنتاین از حافظه‌اش، او را از دل هم بیرون بیندازد. چرا که ما فقط نام‌ها را در حافظه نگه می‌داریم؛ نیازهای ما که آدم‌هایی را در جلوی چشم‌مان دوست‌داشتنی می‌کنند که متناسب با آن‌ها هستند، ریشه‌‌های عمیق‌تری در ما دارند.

فیلم شبیه به یک موسیقی کلاسیک، ریتم زیبایی دارد؛ گاه می‌خندید، بغض می‌کنید و در لحظات خاصی هم تاثیرگذاری خود را به شما شلیک می‌کند. باز مثل یک موسیقی خوب، که تا مدت‌ها ریتم‌ش روی زبان‌تان است، فیلم را هم تا مدت‌ها فراموش نخواهید کرد. اگر عاشق شده باشید، احتمالا هرگز فراموشش نخواهید کرد.

جیم کری هم که گمان نمی‌کردیم بتواند، حالا نقشی را بازی کرده که اصلا انتظار نداشتیم. نه نقشی کمدی؛ بلکه مردی عاشق و شکست خورده که معشوق فراموشش کرده.

کافمن هم نشان داده که خلاق است؛ اون در جست‌وجوی سبک خودش در قصه‌گویی‌ست. با ایده‌های مختلف. «درخشش ابدی یک ذهن پاک» فیلمی‌ست که از آن لذت خواهید برد؛ به فکر فرو خواهید رفت و به تمام انسان‌هایی که عاشق‌شان هستید هم فکر خواهید کرد؛ چرا او را دوست داشتم؟

| |

  • صفحه 37 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ