امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

116 نوشته  • 
(A Short Film About Love (1988

فیلم کوتاهی درباره‌ی عشق (محصول ۱۹۸۸)

امتیاز: ۹ از ۱۰

فیلم کوتاهی درباره‌ی عشق نام فیلمی بلند است درباره‌ی عشق. داستان درباره‌ی این است که یک نوجوان عاشق زن تنهای روبروی اتاق خود شده؛ هر شب با دوربین او را نگاه می‌کند و با نقشه‌های گوناگون سعی می‌کند به او نزدیک شود.


تومک: من دوست دارم.
ماگدا: می‌خوای منو ببوسی؟
تومک: نه.
ماگدا: می‌خوای با من بخوابی؟
تومک: نه.
ماگدا: می‌خوای با من سفر کنی؟
تومک: نه.
ماگدا: پس از من چی می‌خوای؟
تومک: هیچی!


در قلب فیلم ایده‌ی عشق افلاطونی جریان دارد و کیشلوفسکی سعی می‌کند به وسیله‌ی مدیوم سینما، به این سوال پاسخ دهد که عشق چیست؟

جواب انگار رنج است. همان که ادبیات کلاسیک ما برای قرن‌ها به آن توجه کرده. ما عاشق معشوق می‌شویم، اما از او هیچ نمی‌خواهیم جز حضورش. انتخاب کیشلوفسکی برای دو طرف این عشق هم چیزی‌ست که در نگاه اول ما را شگفت زده می‌کند.

نوجوانی گوشه‌گیر و منزوی در اتاق، که حتی به درستی نمی‌تواند حرف بزند، اما بیش از هر کسی عشق را فهمیده. و زن که با مردانی در ارتباط است بی‌آن‌که عشقی در کار باشد.

فیلم درباره‌ی رنج این دو است، هر کدام به شیوه‌ی خودشان. به گمانم البته کیشلوفسکی خودش هم این عشق را نمی‌خواهد. عشق زیبا در جریان است، اما هیچ‌کس لذتی نمی‌برد. به گمانم این یکی از عمیق‌ترین نمایش‌ها از عشق است. بدون زرق و برق‌های متداول.

فیلمی کوتاه راجع به عشق، می‌تواند برای مدت‌ها ذهن شما را مشغول نگه دارد. قلب شما را به لرزه در بیاورد و با آن اشک بریزید. احتمالا مثل من هم دل‌تنگ خواهید شد، برای تجربه‌ی این رنج مقدس، که ما را تبدیل به انسان‌هایی مهربان‌تر و شفاف‌تر می‌کند.

| |


آدم تشنه ـش می شود، بعد سیراب می شود، بعد از مدتی دوباره تشنه می شود؛ بعد آدم یک روز از خواب بیدار می شود و می بیند چقدر شبیهِ دیگران است و دلش می خواهد متفاوت باشد، بعد جوری متفاوت می شود که دیگران متفاوت شده اند و باز می بیند چقدر شبیهِ دیگران شده است و دلش می خواهد متفاوت باشد. آدم می نویسد و خالی می شود و آشغال های درونش را می ریزد بیرون، بعد خسته می شود و نمی نویسد و درونش پر ار کثافت می شود و باز می نویسد تا آشغال های درونش را بریزد بیرون. این لوپ، این لوپ، خیلی لعنتی است. تا ابد ادامه دارد، هی مجنون می آید و لیلی می رود، تایتانیک ها بارها غرق می شوند و باز می آیند که از نو غرق شوند، کازابلانکا ها می آیند و مخاطب را له می کنند و می روند و باز یک نفر می آید که نیاز دارد له شود. هی آدم در این دایره سرگردان است، و هی دور میزند، بعد دیگران هم می آیند در دایره آدم و خودشان را جا می دهند، و آدم دلش می خواهد مثلث نشود، و همیشه می شود؛ آخرش باز آدم دور میزند و همچنان محاط است. آدم هی می شود و هی ناتمام می ماند. بعد یک روز چشمش به یک عکس، بوسه، یادگاری، خاطره می افتد و دیگر نمی شود و بعد از لوپ خارج می شود و می میرد.

| |

رفتیم و رفتیم و رفتیم، بعد باز هم رفتیم و رفتیم و رفتیم، بعد یک نفر پیدا شد و گفت تهِ این مسیر بن بست است و ما همچنان رفتیم؛ زمان گذشت و پیشِ خودمان فکر کردیم که نکند آن بخت برگشته راست می گفته، نکند او تهِ مسیر را دیده بوده، بعد دیدیم ولی نمی شود نرویم، عادت کرده ایم. سال ها این را برایمان گفته بودند که ترکِ عادت موجبِ مرض است؛ نمی شد نرویم و باز رفتیم و رفتیم و رفتیم، یک نفر را دیدیم که دارد بر می گردد؛ این جور مواقع آدم شک می کند، ما هم کردیم، اما بعد دیدیم انگار یک جای کار می لنگد، آخرش به این نتیجه رسیدیم که آدم نمی تواند نرود، پس باز رفتیم و رفتیم و رفتیم. بعد یک شب، که غرق در آسمان و ستاره قطبی و صورت های فلکیِ اطرافش و این جور چیزها بودیم، ناگهان به خودمان آمدیم و دیدیم رسیده ایم تهِ ماجرا و بن بست است؛ حالا هی می خواهیم باز هم برویم و برویم و برویم، اما بن بست است. پس درست ـش کردیم، حالا سال هاست فکر می کنیم که می رویم و می رویم و می رویم ...

| |

  • صفحه 32 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ