امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

117 نوشته  • 


باید دستگاهی باشد برای اندازه گیری. برای اندازه گیری هر آنچه می خواستم بگویم و هر آنچه نتوانستم بگویم؛ آن وقت واژه ها را اندازه بگیرد و هر شب، پتکی بشود و بکوبد بر سرم.

چند وقتی ـیست دچارِ خودسانسوری شده ام - نه اینکه قبلاً نبوده ام، نه. اما حالا حسش می کنم - می خواهم تعمیم ـش بدهم و بگویم همه دچارش می شوند. آدم وقتی به دنیا می آید، حالش خوب است، هنوز اشک هایش در می آید و بی دلیل می دود، خلاصه مهم تر از همه این که سانسور نشده است. بعد که بزرگتر می شود، پدر و مادرش سانسور ـش می کنند، بچه خودش هنوز این چیزها را بلد نیست، به زور سانسورش می کنند، این را نگو، این جا نشین و این را نخور ها از همین هاست. بعد بچه بزرگتر می شود و دیگر بچه نیست، آن وقت ماهی گیری را یادش می دهند، به او یاد می دهند که چطور خودش سانسورچی باشد، چطور با ظرافت خودش را سانسور کند. بعد دیگر الکی نمی دَوَد و نوجوانی زود می گذرد، آدم بزرگتر می شود و کم کم یاد می گیرد چطور می شود دیگران را هم سانسور کرد...

سانسور هزینه دارد، هزینه اش این است که آدم از دنیای واقعی فاصله می گیرد و فرار می کند به مجازی ها؛ می آید اینجا و می خواهد سانسورچی نباشد - راستش فکر می کنم این شغل باید خیلی خسته کننده باشد. فیلم ها را ببینی نه برای لذت بردن، بلکه برای سانسورشان - خلاصه خوشحال می شود و آن لبخند های الکی و بی دلیل می آیند. بعد زمان می گذرد و سنِ مجازی آدم که بالا می رود، باز یک عده پیدا می شوند که آدم را سانسور می کنند، به آدم سانسور کردن را یاد می دهند. این وسط اما بلاگری که سانسور شدن را یاد می گیرد، کارش تمام است.

بعضی ها می بُرند و می روند، بعضی ها هم برای همیشه خودشان را فیلتر می کنند ...

| |

(A Short Film About Love (1988

فیلم کوتاهی درباره‌ی عشق (محصول ۱۹۸۸)

امتیاز: ۹ از ۱۰

فیلم کوتاهی درباره‌ی عشق نام فیلمی بلند است درباره‌ی عشق. داستان درباره‌ی این است که یک نوجوان عاشق زن تنهای روبروی اتاق خود شده؛ هر شب با دوربین او را نگاه می‌کند و با نقشه‌های گوناگون سعی می‌کند به او نزدیک شود.


تومک: من دوست دارم.
ماگدا: می‌خوای منو ببوسی؟
تومک: نه.
ماگدا: می‌خوای با من بخوابی؟
تومک: نه.
ماگدا: می‌خوای با من سفر کنی؟
تومک: نه.
ماگدا: پس از من چی می‌خوای؟
تومک: هیچی!


در قلب فیلم ایده‌ی عشق افلاطونی جریان دارد و کیشلوفسکی سعی می‌کند به وسیله‌ی مدیوم سینما، به این سوال پاسخ دهد که عشق چیست؟

جواب انگار رنج است. همان که ادبیات کلاسیک ما برای قرن‌ها به آن توجه کرده. ما عاشق معشوق می‌شویم، اما از او هیچ نمی‌خواهیم جز حضورش. انتخاب کیشلوفسکی برای دو طرف این عشق هم چیزی‌ست که در نگاه اول ما را شگفت زده می‌کند.

نوجوانی گوشه‌گیر و منزوی در اتاق، که حتی به درستی نمی‌تواند حرف بزند، اما بیش از هر کسی عشق را فهمیده. و زن که با مردانی در ارتباط است بی‌آن‌که عشقی در کار باشد.

فیلم درباره‌ی رنج این دو است، هر کدام به شیوه‌ی خودشان. به گمانم البته کیشلوفسکی خودش هم این عشق را نمی‌خواهد. عشق زیبا در جریان است، اما هیچ‌کس لذتی نمی‌برد. به گمانم این یکی از عمیق‌ترین نمایش‌ها از عشق است. بدون زرق و برق‌های متداول.

فیلمی کوتاه راجع به عشق، می‌تواند برای مدت‌ها ذهن شما را مشغول نگه دارد. قلب شما را به لرزه در بیاورد و با آن اشک بریزید. احتمالا مثل من هم دل‌تنگ خواهید شد، برای تجربه‌ی این رنج مقدس، که ما را تبدیل به انسان‌هایی مهربان‌تر و شفاف‌تر می‌کند.

| |


آدم تشنه ـش می شود، بعد سیراب می شود، بعد از مدتی دوباره تشنه می شود؛ بعد آدم یک روز از خواب بیدار می شود و می بیند چقدر شبیهِ دیگران است و دلش می خواهد متفاوت باشد، بعد جوری متفاوت می شود که دیگران متفاوت شده اند و باز می بیند چقدر شبیهِ دیگران شده است و دلش می خواهد متفاوت باشد. آدم می نویسد و خالی می شود و آشغال های درونش را می ریزد بیرون، بعد خسته می شود و نمی نویسد و درونش پر ار کثافت می شود و باز می نویسد تا آشغال های درونش را بریزد بیرون. این لوپ، این لوپ، خیلی لعنتی است. تا ابد ادامه دارد، هی مجنون می آید و لیلی می رود، تایتانیک ها بارها غرق می شوند و باز می آیند که از نو غرق شوند، کازابلانکا ها می آیند و مخاطب را له می کنند و می روند و باز یک نفر می آید که نیاز دارد له شود. هی آدم در این دایره سرگردان است، و هی دور میزند، بعد دیگران هم می آیند در دایره آدم و خودشان را جا می دهند، و آدم دلش می خواهد مثلث نشود، و همیشه می شود؛ آخرش باز آدم دور میزند و همچنان محاط است. آدم هی می شود و هی ناتمام می ماند. بعد یک روز چشمش به یک عکس، بوسه، یادگاری، خاطره می افتد و دیگر نمی شود و بعد از لوپ خارج می شود و می میرد.

| |

  • صفحه 32 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ