امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

117 نوشته  • 


قانونی وجود دارد به نام «آمادئوس» که البته این اسم را خودم برایش انتخاب کرده‌ام. اسم کوچک موتزارت است و ربطی هم به کلیت قانون ندارد، شاید ربط کوچکی داشته باشد اما برای من صرفن آوای کلمه دلیل انتخابش بود.

بر طبق این قانون هر غلطی که شما در زندگی‌تان انجام می‌دهید به این دلیل است که دیگران این غلط را در زندگی‌شان انجام داده‌اند. و شما آن را دیده‌اید، یا خوانده‌اید. با این تبصره که ممکن است از این‌که آن را دیده‌اید و یا خوانده‌اید، در خودآگاهتان خبر نداشته باشید. حتی اگر همیشه در زندگی‌تان متفاوت بوده‌اید و غلط‌های متفاوتی انجام داده‌اید، به این دلیل است که آدم‌هایی غلط‌های متفاوتی، انجام داده‌اند. و اگر شما روی حرف‌تان و این‌که این قانون اشتباه است پافشاری می‌کنید، به این دلیل است که دیگران قبلن در جایی پافشاری کرده‌اند. و اگر بگویید غلط اول را چه کسی کرده؟ می‌گویم لازم نیست اولی داشته‌باشد، و این قضیه از دو طرف تا بی‌نهایت ادامه دارد. اگر بگویید قبلش کی بوده؟ می‌گویم آدم. قبل‌ترش، انسان‌های قبلی؛ قبل‌ترش، حیوانات و جمادات؛ و اگر بازهم بروید قبل، می‌گویم فرشته‌ها و هی تا بی‌نهایت می‌رویم. این قانون یک شرط لازم دارد، یعنی شخص حتمن باید آن غلط را یک‌جوری حس کرده باشد - دیده، خوانده، شنیده یا درک باشد - تا بتواند انجامش دهد. پس بی‌نهایت غلط در دنیا برای انجام دادن وجود دارد که فقط به این دلیل که کسی در مقابل‌تان آن‌ها را انجام نداده است، شما از تجربه‌شان محروم هستید. حالا اگر می‌خواهید در زندگی‌تان غلطی کنید، انقدر دل دل نکنید و انجامش دهید. که اگر خود لعنتی‌تان موفق نشدید، دست‌کم امکان موفقیت را از آن‌ها که می‌توانستند شما را ببینند و شانس انجام آن غلط را داشته باشند، نگیرید.

پ.ن : شیطان با طنز همه‌چیز را معلق می‌کند. غلط من برای تو، غلط تو برای من. لب‌های من برای تو، لب‌های تو برای من.

یک پ.ن دیگر : یادتان هست پست قبل، از گذاشتن سیم‌های آخر ته جیب‌هایم، وسط میز قمار گفتم؟ اگر مهم است، برای مدتی نیستم. یعنی خودم هم نمی‌دانم چه مدتی. به سفری می‌روم که نتیجه‌اش مبهم است. نه تنها دیزالو، بلکه بخش اعظمی از زندگی‌م بی سرپرست می‌شود. دست‌کم می‌دانم حماقت نیست اما در ماهیتش تفاوت نمی‌کند، یک ریسک است و در این برهه‌ی زندگی بیشتر از هر زمانی به ریسک نیاز دارم. به چیزی که حس کنم هنوز زنده‌ام و با نمرده‌ام، فرق دارم. لذا اگر این پست را خواندید، برایم آرزوها و دعاهای خوبی بکنید؛

خداحافظ.

| |


دفعه‌ی بعد که ببینمت، می‌خواهم شانه بزنم به موهایت. اولین کسی که شانه را ساخته، باید خیلی عاشق بوده باشد. فکرش را بکن؛ می‌خواسته دختر را بو کند، اما رویش نمی‌شده؛ او حتمن شرقی بوده. شرقی‌ها از همان ابتدا، خودشان را پیوند می‌دادند، یکی می‌شدند؛ با خدایانشان، با فرمانروایانشان، با طبیعت. بر عکس غربی‌ها، غربی‌ها استفاده می‌کردند، از خدایانشان، از حاکمانشان، از طبیعت. او باید شرقی بوده‌باشد. نمی‌شود، شرقی‌ها را نمی‌شود از معشوق‌هایشان جدا کرد. یک شب به سرش می‌زند. نیمه‌های شب می‌رود جلوی خانه‌ی دختر. زمستان بوده، تا صبح می‌نشیند آن‌جا. لابد سردش بوده، اما او فقط می‌نشیند آن‌جا. صبح که دختر در را باز می‌کند، او را می‌بیند. یخ زده است، با یک چیز چوبی در دستش. رویش نوشته بوده، «تو». همین؛ شرقی‌ها خودشان را پیوند می‌دهند. پیوندشان را ثبت می‌کنند؛ با یک قطعه نخ، با یک نوشته، با یک تکه چوب؛ با یک جفت انگشتر. بعد از آن، دختر چوب را می‌زند به موهایش. یک جور یادبود برای عشقی در پشت در. موها مهم می‌شوند، حالا هر زمان عاشقی موهای دختری را شانه می‌کند، آن مرد می‌خندد. آن‌قدر می‌خندد تا آن لحظه جاودانه شود. دفعه‌ی بعد که ببینمت، می‌خواهم شانه بزنم به موهایت. زمان می‌ایستد. ماه‌جان می‌بینی؟ او هم دلش را ندارد؛ زمان هم محو تو می‌شود. اما آن‌قدر موهایت را شانه بزنم تا بیایند جمع‌شوند این‌جا؛ همه‌شان، عشق‌های پشت در، عشق‌های مانده در گلو، عشق‌های بیرون افتاده از گلو. آن‌قدر ادامه می‌دهیم تا همه‌شان بخندند. تا این تکه چوب را بزنی بر آن سیاهی بیکران موهایت؛ تا باهم بمانیم پشت در؛ آن‌قدر یخ بزنیم تا جاودانه شویم.

| |


صندلی مخصوصی دارد؛ اما معمولاً روی آن نمی‌نشیند. ساکت است و در حرف زدن اصول مینیمال را رعایت می‌کند. مأمور ایستگاهِ مترو است. فقط روزهای خاصی در ماه می‌بینمش. یک روز از او سوالی کردم و در حینِ بحث گفتم چه صدای زیبایی دارد. لبخندی زد و من هم در جوابش لبخند زدم. بعد از آن، هر وقت به آن ایستگاه می‌روم، دستی تکان می‌دهد و برایم لبخند می‌زند؛ امروز دیر رسیدم، مترو تقریباً حرکت کرده بود، من‌را دید. بعد برای راننده بیسیم زد و مترو را نگه داشت تا سوار شوم. باز برایم لبخند زد. انگار گاهی یک کلمه، درست در زمانی که انتظارش را ندارند کافی است؛ مثلاً یک چقدر صدایت خوب است، تا در خاطراتِ آدم‌ها حک شویم.

دکتر فرهنگ می‌گفت آدم‌ها در سراسر زندگی‌شان منتظرند تا دیده شوند، و نهایتاً هم دیده می شوند. اگر خوب دیده نشوند، مجبورند بد دیده شوند؛ آدم‌ها را ببینیم...

| |

  • صفحه 30 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ