امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

116 نوشته  • 
خسرو شکیبایی در هامون ساخته‌ی داریوش مهرجویی

این جمعه از زبان یونگ راجع به پیری می‌خوانیم؛ به پلی‌لیست و دیالوگ‌های سینمای ایران گوش می‌دهیم. حتما یادم باشد در بخش سینما راجع به هامون بنویسم.

هرچه پیرتر شدم، خودم را کمتر فهمیدم و یا آن‌که نسبت به درون خویش بصیرتی کمتر داشتم و راجع به خویش کمتر دانستم. از خود در شگفتم، ناامیدم، پریشانم، افسرده‌ام، دلشادم، همه این‌ها را به یک‌باره هستم و نمی‌توانم چیزی بر این مجموع بیفزایم. دادن رای نهایی دربارهٔ ارزش داشتن و ارزش نداشتن آن، از من ساخته نیست؛ من در مورد خود و زندگی خویش را‌ٔیی ندارم. چیزی وجود ندارد که راجع به آن اطمینان کامل داشته باشم. در مورد هیچ‌چیز اعتقاد قطعی ندارم. فقط می‌دانم به دنیا آمده‌ام و وجود دارم و خیال می‌کنم که بُرده شده‌ام. من بر اساس چیزی وجود دارم که نمی‌دانم چیست. علی‌رغم عدم یقین، در کنه هستی، استحکامی را احساس می‌کنم و استمراری را در چگونگی وجود خویش.

دنیایی که در آن متولد شده‌ایم، بی‌رحم و وحشی و در عین حال بهره‌مند از زیبایی الهی است و این دیگر به خُلق و خو مربوط است که کدام جوهر را مهم‌تر بپنداریم؛ عدم معنا یا معنا را. اگر عدم معنا مطلق افضل بود، با هر گام که در تحول خود بر می‌داشتیم، معنا داشتن زندگی به طور فزاینده محو می‌شد. اما قضیه این نیست یا به نظر من این نیست. شاید هر دو صدق کند؛ چنان‌که در مورد مسائل مابعدالطبیعی چنین است. زندگی هم معنی دارد و هم ندارد و یا هم بامعناست و هم بی‌معنا. من مشتاقانه امیدوارم که معنا فائق آید و پیکار را ببرد.

وقتی لائوتسو می‌گوید: «همه‌چیز روشن است و تنها منم که مه‌آلودم.» چیزی را بیان می‌کند که من در ایام کهولت احساس می‌کنم. لائوتسو نمونهٔ مردی است با بصیرت برتر که ارزش و بی‌ارزشی را دیده و تجربه کرده است و در پایان حیات خود آرزو می‌کند که به وجود خویش بازگردد؛ به معنای ناشناختنی جاویدان. پیر مثالی که به حد کفایت دیده است، جاودانه، حقیقی است. این سنخ، در هر سطحی از ذکاوت ظاهر می‌شود و سیمای او همواره یکی است؛ حال چه دهقانی فرتوت باشد و چه فیلسوفی بزرگ چون لائوتسو. این همانا کهولت است و محدودیت. مع‌هذا چیزهایی که مرا سرشار می‌کنند، بسیارند: گیاهان، حیوانات، ابرها، روز و شب و آن وجود جاوید در انسان. هر چه از خود نامطمئن‌تر شدم، نسبت به همه‌چیز نزدیکی بیشتری احساس کردم. در حقیقت چنین به نظرم می‌رسد که آن بی‌گانگی که چنان طولانی مرا از دنیا جدا کرد، به دنیای درونم کوچ کرده و بیگانگی غیر منتظره‌ای را نسبت به خود خویشم بر من فاش نموده است.
  • خاطرات، رویاها، اندیشه‌ها/ کارل گوستاو یونگ/ ترجمهٔ پروین فرامرزی
  • عنوان، جمله‌ای از آندره موروآ است؛ جمله‌ی کامل آن: «درد حقیقی پیری در ضعف جسمانی نیست، بلکه در سهل انگاری و بی باکی روحی است.»

| |

ان‌قدر در خانه مانده‌ام که چیزی برای نوشتن پیدا نمی‌کنم. آدم‌ها را آن هم دو سه نفر را فقط در قاب گوشی می‌بینم و غیر از آن مانده‌ام با خودم. خودم هم خلوت شده‌ام. صداها محو شده‌اند. با کار و فرمول یک و سریال سرگرم شده‌ام.

به نظرم می‌رسد که از چهار پنج سال پیش، در بین جهان‌های مختلف جا به جا شده‌ام. گاهی جایی بوده‌ام و گاهی جای دیگری. و در اکثر مواقع دل‌تنگ. دل‌تنگ تجربه‌های عمیقی که چهار سال پیش دچارشان شدم. همان موقع که این وبلاگ را شروع کردم. جهان آن روزها، جهان شناور بودن بود. اشیاء رنگ دیگری داشتند و من انگار در جهانی سراسر مرموز زندگی می‌کردم. کدام اول تغییر کرد؟ من یا جهان؟ سوال بی‌جواب است. آن‌قدر آهسته بود که از میانه فقط دل‌تنگ شدم.

وقتی دیزالو را بالا و پایین می‌کنم، چهارسال پیش چه شوری بود در نوشته‌هایم. چه لذتی می‌بردم. حالا اما نوشته‌ها یک‌جور تقلاست. هر بار با این امید که این‌بار همان حس را تجربه می‌کنم؟

از خودم می‌پرسم که صحبت راجع به دل‌تنگی و غر زدن به چه درد می‌خورد؟ اگر زندگی یعنی واندادن؛ این‌طوری‌ست که من ادامه می‌دهم.

داستانی‌ وجود دارد از آدمی که در زیر یک سنگ بزرگ زندگی می‌کرد. سنگی دایره‌ای شکل به شعاع چهار آدم، آن بالای سرش بود. از بالا که نگاه می‌کردی، متوجه فاصله‌ی زمین با سنگ نمی‌شدی. سنگ یک آدم از زمین فاصله داشت و دلیل‌ش حجم انبوه گیاهان در گوشه‌ها بود. آدم وسط این گیاهان، با سقف‌ سنگی‌اش، از دنیا جدا می‌شد. بعدها تبدیل شده بود به یک‌جای خصوصی. اول آخر هفته‌ها می‌آمد، تا با خودش تنها باشد، بعد آن اواخر، از اول هفته آن‌جا بود. دراز می‌کشید زیر سنگ و به این فکر می‌کرد که چه می‌شد اگر دیگر گیاهان نگهدارش نبودند. اگر سنگ ول می‌شد. البته بیشتر پیش نمی‌رفت. قوای ذهنی‌اش توان فکر کردن عمیق‌تر بر یک‌چیز را نداشت. در تحرک بود. از فکری به فکر دیگر. هفته‌ی دیگر چه ساعتی به این‌جا بیاید؟ البته اگر برود. راستی کی می‌خواهد برود؟ غذا به اندازهٔ کافی نیست. هر چه‌قدر هم زیاد باشد، به هر حال تا ابد که نیست. و سنگ فراموش می‌شد. گاهی البته روی سنگ دقیق می‌شد. این کار را آخرهای زمان حضورش می‌کرد. وقتی قرار بود برگردد به شهر. می‌خوابید خیره می‌شد به سنگ. و مطمئن نیستم که به چه فکر می‌کرد. خوش‌حال بود. هر چند در این‌طور وقت‌ها هم قوای ذهنی‌اش یاری نمی‌کرد. آدم سطحی‌ای بود. مدت‌ها گذشت. هر بار می‌نشست زیر سنگ. و غرق در افکارش می‌شد. هر روز زیر سنگ بود و آن‌وقت‌هایی که نبود هم غرق بود. خسته شد. به نظرش سنگ چیز بی‌خودی به نظر می‌رسید. البته با تغییر دکوراسیون محل زندگی‌اش، با رنگ زدن سقف و بامزه‌تر کردن سنگ، با این چیزها مقابله می‌کرد.

اگر خواننده دارد سعی می‌کند بین این داستان و نویسندهٔ وبلاگ، تشابه پیدا کند و سنگ را به شکل نمادینی به چیزی در زندگی نویسنده وصل کند، باید توجه‌ش را به این جلب کنم که هدف داستان شرح دادن وضعیت نویسنده نیست. چه ناخودآگاه این کار را کرده باشد یا نکرده باشد. اصلا چرا یک سنگ باید ربطی به نویسنده داشته باشد؟ آن هم آدمی که چندان از نمادگرایی خوشش نمی‌آید. حال ادامه‌ی داستان عجیب‌مان.

عاقبت روزی سنگ را از بالای تپه نگاه کرد. البته به این معنا نبود که قبلا سنگ را از آن زاویه ندیده بود. بلکه این‌بار چیز جدیدی فهمید. ناگهان فکر به شکل صاعقه‌ای بر او اتفاق افتاد. آن‌قدر که متحیر شده بود که چرا زودتر این را نفهمیده بود. متوجه ارتفاع بسیار کم سقفش شده بود. چطور من این را نفهمیده بودم؟ پایین رفت و سعی کرد به زیر سنگ برود. ایستاده ممکن نبود. پس چطور وارد می‌شده؟ ممکن نیست که هر بار ورود مجبور بوده باشد، نشسته، بخزد زیر سنگ و تازه هیچ‌گاه نتواند بلند شود.

این اتفاق ذهن‌ش را سخت به خود مشغول کرد. گاهی می‌رفت زیر سنگ و گاهی از بیرون خیره می‌شد. عاقبت اما یادش آمد که دفعه‌ٔ پیش حین بالا رفتن، نزدیک بوده بخورد زمین. این خاطره با جزئیات حیرت‌انگیزی که راوی هم از آن‌ها متعجب است بر ذهنش گذشت. یادش آمد یک‌بار در کودکی حین بالا رفتن از کوه، نزدیک بوده پرت شود پایین. راستی غذا را چه کند؟ به هرحال مدت زمانی بود که چیزی نخورده بود. خواننده می‌تواند تصور کند که بنا بر خلق‌وخوی آدمی که نقل‌ش را کردیم، درگیر افکار دیگری شد و هر بار تلاش می‌کرد به مسئله فکر کند، چیزهای دیگری دورش را می‌گرفتند. عاقبت دیگر فکری نکرد. سنگ هم دشواری‌های خودش را داشت. چطور می‌توانستی با این ارتفاع کم زیرش بمانی؟ مگر برای خواب فقط. به مرور ارتفاع سنگ کمتر می‌شد و دیگر تقریبا نمی‌توانستی نشسته هم وارد محدوده‌اش شوی. گیاهان خمیده و خشک می‌شدند. و سنگ پایین‌تر می‌آمد. به نظر می‌رسید که روزی این‌جا گیاهان سر به فلک داشته‌اند و سنگ معلوم نیست از کجا، ول شده روی این‌ها. آدم داستان تقریبا دیگر به زیر سنگ نیامد. فقط یک‌بار گفته بود - البته رفقا این را بعدا گفتند و چیزهایی هم به آن افزوده بودند - که حالا از کجا یک سنگ زندگی دیگر پیدا کنم؟ چه سنگ مرموزی بود و چه‌قدر جادویی. زیرش احساس خوبی داشتم و می‌توانستم آن زیر بمیرم.

البته مُرد. یک روز که داشت بالای سنگ راه می‌رفت و منظره را می‌دید، پای چپش لیز خورد. بعدا معلوم شد که درجا جان داده است. سنگ هم چند هفته بعد رسید به زمین. مردم روی‌ش می‌نشستند و چای می‌نوشیدند. رفقا هم رویش یادگاری نوشتند.

خب، حالا هر چه می‌خواستم نوشتم. بهتر از هیچی است.

| |

The 1781 painting The Nightmare by John Henry Fuseli shows a demonic incubus perched on the chest of a sleeping woman.

در این پلی‌لیست بخش‌هایی از کتاب شیاطین نوشته‌ی داستایوفسکی را می‌خوانیم. کتابی که هر بار مو بر تنم سیخ می‌کند؛ درباره‌ی ملتی بیمار است و آرزوهای بیمارگونه. درباره‌ی رها بودن در تاریکی است. پلی‌لیست این جمعه برای من حاوی دل‌تنگی بسیار است برای لحظاتی که دیگر ندارم‌شان.

طوری که گفتی سطر سطر چیزی را بخواند و در عین حال همچنان با نگاهی تهدیدآمیز چشم به ستاوروگین دوخته، گفت: «هیچ ملتی تاکنون بنا به اصول علمی، یعنی خرد بنیاد، نظم نیافته است. هرگز حتی یک نمونه وجود نداشته است، مگر شاید به قدر لحظه‌ای و از سر نادانی. سوسیالیسم، بنا به اصولش با ایمان به خدا ناسازگار است. زیرا به اعتبار بیانیه‌اش، از همان اولین سطر، اعلام می‌کند که نظامی خدا ستیز است و فقط بر اساس اصول علمی و بر بنیاد خرد قوام می‌گیرد و سازمان می‌یابد. خردمندی و علم در زندگی ملت‌ها همیشه، از آغاز زمان، و حتی امروز، وظیفه‌ای درجه دوم ایفا کرده و خدمتگزار بوده‌اند و تا ابد نیز جز این نخواهد بود. ملت ها توسط نیروی دیگری گرد می آیند و قوام می گیرند و تحول می یابند که حاکم است و مستبد با منشأیی نامعلوم و نامفهوم. نیروی عطشی سیراب ناشدنی به رسیدن به غایت، که غایت را اما انکار می کند. نیرویی است پیوسته در کار و خستگی ناپذیر که بر وجود خود تأکید می کند و نیستی را انکار. چنانکه در کتاب مقدس آمده است جانِ جان است و «رودهای آب حیات» که مکاشفه یوحنا خشکی آن را به ما هشدار می دهد. فیلسوفان آن را اساس زیبایی می شمارند و بنیاد اخلاق را بر آن متکی می دانند و من آن را به ساده ترین بیان «سلوک در راه خدا» می خوانم. در هر جنبشی نزد هر ملتی و در هر دوره ای از موجودیت آن ملت هدف تنها و تنها تلاش در جستجوی خداست، خدای آن ملت، که خاص اوست، و ایمان به آن همچون به حقیقت یگانه. خدای هر ملت شخصیت هم‌نهاد آن ملت است، هم‌نهادی که تمام افراد آن ملت و سراسر تاریخ آن را در بر می‌گیرد. هرگز دیده نشده است که همه ملت‌ها، یا بسیاری از آن‌ها خدایی یگانه را به اشتراک بپرستند، به عکس همیشه هر ملتی خدای خاص خود را ستایش کرده است. شروع اشتراک خدایان نزد ملت‌ها نشان انحطاط و نابودی آن‌هاست. هرگاه چند ملت خدایان مشترک داشته باشند ایمان آن‌هابه خدایانشان همراه با خود ملت‌ها از میان می‌رود. هر قدر ملتی نیرومندتر باشد خدایش خاص‌تر است. هرگز ملتی نبوده است که آیینی نداشته باشد، یعنی مفاهیم خوبی و بدی را از هم تمیز نداده باشد. یعنی هر ملتی مفاهیم خاص خود را برای نیکی و بدی دارد. هرگاه مفاهیم خوبی و بدی به مرور نزد ملت‌های بسیار شبیه شوند آن ملت‌ها رو به انحطاط می‌گذارند و وجه تمایز میان خوبی و بدی نیز رفته رفته محو می‌شود و از میان می‌رود.

-شیاطین، نوشته‌ی فئودور داستایوفسکی، ترجمه‌ی سروش حبیبی

عنوان هم از شیاطین است.

| |

  • صفحه 3 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ