امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

116 نوشته  • 


بالاتر از سنگ‌فرش‌های خیابان، عطر موسیقی سنتی در هوا پیچیده است. زیر نور ماه، پسری گیتار می‌زند و عده‌ای به دور او جمع‌اند. توریست‌ها هم هستند. نگاهشان به دختران آن سمت است. همان‌ها که نقاشی می‌کشند. آدم‌هایی که این‌جا هستند، به خودشان می‌گویند هنرمند؛ موهایشان بلند است و یک‌جور سیگار می‌کشند. دخترها پا به پای پسرها علف می‌کشند. و من راه می‌روم. در چشم‌هایشان نگاه می‌کنم و هیچ چیز آن‌جا نیست. راننده‌ها سرعتشان را کم می‌کنند و به این سمت نگاه می‌کنند. همه‌شان یک‌جورند. همه‌شان دوست دارند هنرمند باشند؛ چون ما را به این دنیا پرتاب کرده‌اند. می‌گویند هبوط کرده‌ایم؛ از بهشت. می‌پرسیم هبوط یعنی چه؟ و می‌گویند یعنی سقوط؛ سقوط با درد. ما را به این دنیا پرتاب کرده‌اند. پرتاب با درد. اما دردهایمان یک‌جور نشد. آدم‌ها سقوط کردند و هرکدام درد خودشان را می‌کشند. یکی در این سقوط پای‌ش شکست. حالا در تمام مسیر زندگی، پایش می لرزد. یکی دلش شکست و حالا در هر دلدادگی، دلش می‌لرزد؛ دلش می‌ریزد. ما شکستگی خودمان را پیدا کردیم؛ با درد. اما درمان‌هایمان یکی شد. به مسکن‌ها پناه بردیم. به سیگار و هنر و عشق و افیون و هرچه که درد را از یادمان می‌برد. این شکستگی‌ها اما بودند، و مسکن‌های بیشتری نیاز می‌شد. داروی اشتباه بیمار را از پا در می‌آورد؛ و یک‌جا می‌پاشیم، ویران می‌شویم. یک‌جایی می‌افتیم؛ قلب‌مان دیگر نمی‌زند و می‌رویم زیر خروارها خاک. این وسط اما بعضی‌ها فرق دارند. بعضی‌ها سقوط‌شان سخت‌تر بوده. این‌ها از همان اول نیمه‌جان‌اند. نایی برای‌شان نمانده‌. این‌ها عاشق می‌شوند. این‌ها اغلب عاشق می‌شوند. و عشق، درد آخر است. عشق را نیمه‌جان‌ها آفریدند. آن‌هایی که توان به دوش کشیدن بار زندگی را نداشتند. عشق خودکشی دسته‌جمعی نیمه‌جان‌ها بود. عشق، با درد. دختری جلو می‌آید و به من سیگاری تعارف می‌کند؛ دوست دارد هنرمند باشد. مدادی از کیف‌ام در می‌آورم و به او می‌دهم. دور می‌شوم؛ صدایش می‌آید: «پسره‌ی عوضی!»

| |


«آنا مانا تینا، سفر کاتینا؛آنا مانا هُد، شما هستید گُرگ.»
همه‌ی ما این شعر را در دوران کودکی شنیده‌ایم. به راستی چه سرّی در این شعر نهفته است که در عین بی‌معنی بودن تا این حد دوام داشته است. و اگر معنی دارد، آن چیست که با هیچ معیاری به دست نمی‌آید و این یگانه خاصیّت زبان چیست که معنادارها را به فراموشی می‌سپارد و بی‌معنی‌ها را پاسداری می‌کند؟ عمران صالحی سال‌ها پیش، این دست اشعار را شناخته بود، و شعری در این وادی سرود که:
«تنها با دریچه وقتی می‌افتی از طول، صدایت هم از طول، می‌آید.»
فرانسوی‌‌ها هم شعری از این دست دارند. که برای آشنایی با آوای وحشت‌ناک‌ش، اول اصل آن را در زیر می‌آورم.

Si six cents
couteaux-scies
scient
en six, six cent six saucisses
la cuisine est sale


ترجمه‌ تحت‌الفظی‌اش هم می‌شود:

شش‌صد چاقو،

ارّه ارّه می‌کنند،

شش‌بار با دستگاه برش،

شش‌صد سوسیس را؛

و آشپزخانه کثیف است.


یکی از آسیب‌های ترجمه شعر این است که یا می‌شود مفهوم را رساند، یا ریتم موزیکالش را. و در نهایت مترجم مجبور است یکی از آن‌ها را فدا کند. اما با اندکی تغییر می‌شود:
چاقو یک، چاقو دو، چاقو سه… چاقو شیش،

چاقو صدتا به صدتا.

چاقو ارّه به ارّه،

چاقو سوسیس بُرّنده،

چاقو چرا نمی‌خنده؟

پیف ف ف ف ف؛

| |


وارد شدن به یک گزاره و به طور مشخص‌تر، چگونگی وارد شدن در یک گزاره، نحوه‌ی رویارویی با آن گزاره را شکل می‌دهد. و نحوه‌ی رویارویی با یک گزاره، نتیجه‌اش را. به طور مثال در مصاحبت با شخصی، اگر یک رابطه را با «سلام، حالتان چطور است؟» آغاز کنید. در ادامه به واسطه‌ی جبری که از نحوه‌ی شروع کردنتان ایجاد شده‌است، باید جملات را با ضمیر «شما» ادامه دهید. و اگر هیچ اتفاق غیرمنتظره‌ای نیفتد. سرانجام این رابطه، هیچ‌گاه از ضمیر «شما» فراتر نخواهد‌رفت. این درحالی است که اگر همین رابطه را با جمله‌ی «سلام، پدرسوخته چه مرگت شده است؟» آغاز کرده‌بودید. یا رابطه از همان ابتدا نابود می‌شد. یا در صورت ادامه، در نهایی‌ترین حدّ ممکن، به خصوصی‌ترین اتاق‌های شخص روبرویتان وارد می‌شدید.

چیزی که مدت‌هاست نگارش این نوشته را با تاخیر مواجه کرده است، همین نحوه‌ی وارد شدن است. این‌که برای رسیدن به سالن‌ اصلی تالار، باید وارد کدام یک از درهای زندگی‌ام بشوم، من را معلق نگه داشته‌بود. اما حالا و فقط در همین حالا، یکی از آن‌ها را انتخاب کرده‌ام؛ وقتی دو روزه بودم، در بیمارستان نفس‌م بند آمد و مُردم. دلیل‌ش را هم نمی‌دانم. دفعه‌ی دوم دوازده سالم بود که در آب غرق شدم. ‌این یکی را هم حواس درست و حسابی نداشتم. اما می‌گویند تا سه نشود، بازی نشود. و کسی از سومین‌بار جان سالم به‌در نمی‌بَرد. این را از سیزده سالگی فهمیده‌ام. در سراسر زمانی که بر روی محیط دایره‌ی زندگی‌ام می‌دویدم، فقط در یک کار متخصص بوده‌ام. گندزدن به موقعیت‌های خوب زندگی‌ام. و این تخصص، زیرشاخه‌ای هم دارد به نام واکاوی خودم. در حساس‌ترین و آسیب‌پذیرترین برهه‌ی زندگی‌ام، آن‌قدر افکارم را به زیر تیغ جراحی برده‌ام و ان‌قدر احساسات و امیالم را واکاوی کرده‌ام که حالا رسیده‌ام این‌جا. در بلندای جهانی فاقد معنا. از چیزهایی لذت می‌برم که دوست‌شان ندارم. چیزهایی را می‌خَرم که بهشان نیازی ندارم؛ و حرف‌هایی می‌زنم که اعتقادی به آن‌ها ندارم. و همه‌ی این‌ها نتیجه‌ی به زیر سوال کشیدن خودم بوده‌است در طی تمام زندگی‌ام. شک چیزی‌یست که در اتاقی تاریک، بی‌آنکه چهره‌اش را دیده باشم، با آن آمیزش داشته‌ام. و فرزندمان بی‌معنایی شده‌است؛ بی‌معنایی محض. در آینه نگاه می‌کنم و چشم‌هایم خالی‌یست. سیاه‌چاله‌ای عمیق شده است، که هیچ انتهایی در آن نمی‌بینم.

شش روز به سفر رفتم و سوغات‌ش یک پارچه‌ی سفید است. پارچه‌ای که نشان از آتش بسی یک جانبه دارد. سر میز مذاکره، رو در روی شک، چشم در چشم، سربازانم را تسلیم کرده‌ام. تسلیم محض؛ اما با یک امید. منتظر نشسته برای ساخت یک اسب تروا، برای ضدحمله‌ای گسترده. یک‌بار برای ابدیت. همه‌ی افکارم را دور ریخته‌ام و همه‌ی اعتقاداتم را تسلیم کرده‌ام. تمام اعتقادات مذهبی، اخلاقی، فلسفی و اجتماعی. شک را با اختیار، به همه‌شان راه داده‌ام. و همه‌شان فرو ریخته‌اند. جز خدا. جز نیرویی که احاطه‌ام کرده‌است. خدا - نه در مفهوم مذهبی‌اش - تنها چیزی است که ویران نشده‌است، آن هم به واسطه‌ی شهودی‌یست که در زندگی‌ام تجربه‌اش کرده‌ام. لبه‌ی پرتگاهی ایستاده‌ام بدون طناب، بدون چراغ و بدون همراهی که دستم را گرفته باشد. بی‌باور و بی‌وزن. حالا می‌خواهم از همان ابتدا، تا قبل از این‌که سه بشود؛ از نو نظام‌فکری‌ام را بسازم. نظامی بدون شک. نظامی بدون دره، بدون کوه. برای کاهش ریسک سقوط، در زندگی ظاهری، باورها را به یک‌باره کنار نمی‌گذارم. در افکار، دورشان ریخته‌ام اما در رفتار این کار تلفات می‌دهد. روال این است که از ابتدا باورها را به وادی اثبات می‌کشانم و آن‌وقت باورهایی که اثبات نشوند، از زندگی‌ ظاهری نیز حذف می‌شوند.

کاما و نقش آن در فردیّت، سری نوشته‌هایی است شانه به شانه از تلاش‌های ناامیدانه‌ی من برای معنا دادن به زندگی.

| |

  • صفحه 28 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ