امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

116 نوشته  • 


عصبانی‌ام. کمتر پیش آمده مستقیم از دغدغه‌هایم بنویسم. چون راجع به این‌طور چیزها سخنی نمی‌رود و پنهان‌اند. سینما، تاثیرگذارترین مدیوم دنیاست، اما نه برای ما. گفتند جان فورد و هیچکاک خوب‌اند؛ و ما هم سال‌ها تکرارش کردیم بی‌آن‌که بدانیم این‌ها چرا خوب‌اند؟ تارکوفسکی دوستی، بدون فهم فیلم‌هایش. آن‌قدر نفهمیدیم تا الگوهای‌مان از شاهکارهایی مثل «چه سرسبز بوده در‌ه‌ام» رسید به «شوکران» و «دیوانه از قفس پرید». نتیجه، تنزل سلیقه‌ی مردم و حتی منتقدان بود. یعنی همان توافقی که پرویز دوایی و بقال محل در دهه‌ی ۴۰ بر سر «گنج قارون» داشتند، امروز بین منتقدان و عامه‌ی مردم بر سر «مهمان مامان» و «ماهی و گربه» وجود دارد. منتها «گنج قارون» برنده‌ی هیچ جشنواره‌ای نبود.

امثال تارانتینو و نولان و فینچر شدند نابغه، درحالی که حتی در فیلم‌هایشان اصل ساده‌ی تداوم هم وجود نداشت. یاد گرفتیم بعد از پایان فیلم‌ها، بگوییم: «چه شد؟» به جای «چه گفت؟» که مگر این‌ها حرفی هم برای زدن دارند؟ اگر کافکا تبر بر دست، مخاطب را تکان می‌داد، این‌ها تبر را در پستوهای‌شان قایم کردند و ما فقط نگاه کردیم. اگر نولان آن‌جا تکنسین بود به جای کارگردان و سرگرمی‌ساز به جای هنرمند؛ این‌جا شد «همیشه شاهکار»؛ اگر منتقدان کایه دو، بعد از ورود به کارگردانی، دنیا را تکان دادند، این‌جا منتقد، همان فیلم‌هایی را می‌سازد که قبلی‌ها ساخته بودند. اگر آن‌جا آنتونیونی، در هشتاد و چند سالگی، درحالی که بر اثر سکته‌ی قلبی، قدرت تکلم‌ش را از دست داده، «ورای ابرها» را می‌سازد که از نظر غنای تصویر شگفت‌آور است و از نظر عمقِ داستان با اسرار التوحید خودمان برابری می‌کند؛ این‌جا پا به سن که می‌گذارند، انگار حرف‌های‌شان تمام می‌شود و صرفا می‌خواهند ابراز فضل کنند.

سینما را برای ما نساختند. گدار بزرگ‌ترین معلم سینماست، اما نه برای ما. اگر او آن‌جا اخلاق است، این‌جا می‌شود بی‌اخلاقی، دزدی هنری، تعصب. اگر آن‌جا دغدغه‌اش زندگی است، این‌جا می‌شود ژست و جملات قصار و لب‌های ژولیت برتو. ما نخواستیم سینما را علمی یاد بگیریم، نخواستیم بفهمیم‌اش؛ ما فقط خواستیم خودمان را ارضا کنیم؛ خاص بودن، محبوب بودن. اگر سینما می‌خواست خودش را با تمام زندگی پیوند دهد، ما گسل عمیق ساختیم بین‌شان. ما حتی وقتی می‌خواستیم «فرد» باشیم، تقلید می‌کردیم. چقدر رضا قاسمی راست می‌گفت؛ آن‌قدر که دلم می‌خواهد برای‌ش نامه‌‌های عاشقانه بنویسم. «همان‌هایی که در کافه به مردی مثل کیارستمی نیش می‌زدند، همان‌هایی شدند که بعد از مرگ‌ش تحسین‌ش می‌کردند، بی‌آنکه بدانند کیارستمی چه می‌گفت.»

سینما، با تمام عشق و احترامی که برایش قائلم، سال بعد نه، سال‌های بعدتری، کتابی خواهم نوشت به نام: «لعنت بر سینما».

| |


آدم همیشه به تمام شده‌ها فکر می‌کند و همین حین، چیزهای دیگری شروع می‌شوند. که قرار بر قوی بودن‌مان بوده، بر دوام و آزادی و تمام آن چیزهایی که خوب‌اند؛ قرارها افسانه شدند و ما از خواب پریده‌های رویا ندیده. فعالیت‌های ذهن باید یک‌جور خود فریبی محض باشند. محصور بین چیزهایی که تحمیل می‌کند و داستان‌هایی که می‌سازد، و ما، آدم‌هایی می‌شویم که حتی زندگی‌مان هم قصه‌ای ندارد. که حتی وابسته‌ترین دل خوشیِ زندگیِ کوتاه‌مان را هم می‌سازند؛ نساختیم. خسته می‌شویم؛ از امیدهایی که ناامیدمان می‌کنند. آه که این امید، آینده، حال، این‌ها آدم را بیچاره کرده است و آدم انگار بیچاره می‌میرد. قبل از مرگ هم به بافتن چرت و پرت‌هایی می‌پردازد و می‌نویسد؛ از آدم‌ها، دنیا و مرگ. راستش باید بخندیم. وقتی این‌ها را می‌نویسم، و هربار دلم می‌خواهد که بخندم، خواستن اما می‌شود امید و چرخه از نو. باید بشود چیزهایی را اشک کرد و بعد ریخت؛ بریزیم تا ردشان بماند بر صورت، تا یادگار باشند بر وجود؛ تا آدم، تنها نمیرد. تا یک چیز را خودمان بسازیم؛ تا بعضی چیزها را خودمان تمام کنیم.

| |

«موقعیت‌های تازه را به حساب نمی‌آورم؛ و قدیمی‌ها را گم می‌کنم.» این شاید بهترین توصیف از روزهای تازه و شب‌های پیشین‌م باشد. یکی دو جین آدم جدید، که ناگهانی و البته بی‌اجازه، وارد زندگی‌م شده‌اند؛ موقعیت‌های پیش‌بینی نشده و ذهنی که حالا در تلاطم است؛ آخ که مدت‌هاست دلم برای این‌ وقت، وقتی ساعت در تاریکی گم شده‌ باشد، خورشید و ماه هم نباشند، تنگ شده بود. آخرین باری که از نوشتن لذت بردم - می‌توانید این وبلاگ را بگیرید و تا صفحه‌ی پنج یا شش عقب بروید - مدت‌ها پیش بوده، و حالا ماجرا فرق کرده‌. روی سنگ‌های سردِ روبروی فواره‌های خاموش می‌نشینم، - و فقط خدا می‌داند که این سردی سنگ‌ها تا چه اندازه می‌تواند به آدم احساس لذت بدهد - و عجیب این‌که این‌کار آن‌قدر تکراری شده است که در انجام‌ش اراده‌ای بروز نمی‌دهم، محاکمه می‌خوانم؛ هربار و با تاکید بر هربار، احساس متناقضی وجودم را می‌گیرد؛ موقعیت تازه‌ای بود، حالا اما قدیمی شده است؛ همه‌اش نه - و این جمله را مردم وقتی می‌گویند، که می‌خواهند خودشان را تبرئه کنند - و همین احساس خاص، که تعریفی هم برایش ندارم، موقعیت تازه را مرموز کرده است. از روی سنگ‌ها بلند می‌شوم و صدایی از پشت می‌آید: «ببخشید آقا.» بر می‌گردم. باز همان صدا: «می‌شه یک سوال بپرسم؟» می‌گویم: «بله.» می‌پرسد: «شما رشته‌تون ادبیاته؟» جواب: «نه.» می‌شود. فکر می‌کردم جوابم باید چیزهایی مثل: «چرا این سوال رو می‌پرسید؟» یا «اگر کسی هر روز روی این سنگ‌ها بکت یا کافکا می‌خواند، الزاما نباید رشته‌اش ادبیات باشد؛ لذا این مقدمه‌ی خوبی برای این سوال شما - که متاسفانه تا قسمتی هم خصوصی بود - نبود.» باشد. «نه.» اما غیر ارادی بود.

حالا دختر، نگاهی به کتاب، که اگر دو انگشتی که از دست چپ‌م آن را نگه داشته را نادیده بگیریم، تقریبا روی هوا مانده، می‌کند.

ـ می‌شه بپرسم رشته‌تون چیه؟

ـ بله.

موقعیت تازه، کهنه می‌شود. کسی مقصر نیست؛ و حالا هرچه بگوییم، تکراری‌ست. همین. هیچ نگفتیم، رفتیم. روز بعد، احتمالا، هر آدمی که از آن‌جا گذر کند، این سوال ذهن‌ش را برای دمی کوتاه، مشغول خواهد کرد: «آدم‌ها، روبروی فواره‌های خاموش، چه می‌خواهند؟»

| |

  • صفحه 23 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ