امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

117 نوشته  • 


مدتی‌ست که به نظرم می‌رسد دارم توی دنیای «میرا» زندگی می‌کنم؛ البته دقیقا نه آن دنیایی که کریستوفر فرانک می‌دید، جزئیات به یادم نمانده، بلکه دنیایی شفاف و شیشه‌ای. این‌که مردم همه‌چیز را می‌بینند. مرا با حال ناخوش ابدی‌ام، فرستاده‌اند خط مقدم بدبختی‌ها. رهبری سازمان. چشم در چشم شدن با سرمایه‌گذارها؛ جلسات گروهی و شوراها. و حالا احساس می‌کنم زمین‌هایم اشغال شده و تجاوزها رخ داده. غرب حالا بیش از هر زمانی پیرو مذهب‌هاست. باورهایی نیرومند که شکی در آن‌ها راه پیدا نمی‌کند. باورهایی به آزادی مطلق، دموکراسی، کار گروهی، زندگی در حال، لذت بردن از زندگی، - و چه معیار ضعیفی‌ست سنج‌ش زندگی‌ها با میزان لذت و رضایتی که از آن‌ها برده‌اند، گو آن‌که مگر لذت چه جایگاهی در زندگی بزرگ‌ترین رهبران نوع ما داشته؟ - باورهایی از جنس ایمان، که شبیه به اصول موضوعه ریاضیات در بین ما پذیرفته شده‌اند. چندتا اولی به شرق‌ هم رسیده‌اند. نتیجه آن‌که ما از درون گسترش یافتیم. بی‌مرز، جهان شمول. لایک‌هایی از سرتاسر دنیا و دیده شدن در زمین‌هایی دیگر. سرزمین‌های ذهن‌هامان که بزرگ‌تر شد، حاکمان به ناچار در بخش‌های مختلف‌ش گمارده شدند، تا فرونپاشیم. آن‌وقت ما حکمیت خودمان را از دست دادیم. حالا زمین‌هایی که روزی تنها و آزاده بودند، مجبورند لذت ببرند، مجبورند انتخاب کنند، مجبورند گروه باشند. و من، مجبور می‌شوم تنها حریم باقی مانده‌ام را، تنگ‌تر کنم، که از دست نرود. که ان‌وقت از آن‌طرف شده است افسردگی. در این سرگردانی، دولت‌آبادی نقشی را باز کرد، که فرشته‌ی نجات جرج بیلی در چه زندگی شگفت‌انگیزی، خاطره‌ای از پدرش در نون نوشتن؛ «خودت را نگه دار.»

| |


دو صدا در دنیا وجود دارد و هر آدم را که ببینی با یکی از آن‌ها پا به این دنیا می‌گذارد. صداهایی خستگی ناپذیر که به مانند تقدیر، در سرهای ما ساکن می‌شوند. یکی صدای زندگی و دیگری صدای مرگ. می‌گویند آدمی، حیوانی‌ست ناتمام. یعنی خودش ذات خودش را می‌سازد. اما به گمانم بعضی از ما از همان ابتدا تمام شده‌ایم. مرا همیشه مرگ صدا می‌زده. ساده نیست که خودمان را فریب دهیم؛ من داده‌ام هربار که تو را دیده‌ام. تو صدای زندگی بودی. تو روشنی‌ای بودی که من در خود می‌جستم. اما همیشه دیوار آن‌جا بود. یک فاصله به وسعت همه‌ی دنیای زندگان؛ و امروز، که یک‌سال پیرتر شده‌ام، من تسلیم شدم عزیزم. به صدای خودم.

| |

Army of Shadows (1969)

ارتش سایه‌ها (محصول ۱۹۶۹)

امتیاز: ۱۰ از ۱۰


ارتش‌سایه‌ها، مرثیه است. مرثیه‌ای بر تمام امیدهای بر باد رفته. نسلی خسته. فرانسه‌ای اشغال. سکانس آغازین. و مگر سینمایی‌تر از این هم می‌شود مرثیه گفت؟ سربازان آلمانی با رژه، بالاخره قاب فرانسه را اشغال می‌کنند. ملویل در چند نما، مچ‌ش را باز می‌کند.

ارتش سایه‌ها یک فیلم اکشن نیست، راجع به جنگ هم نیست. در جنگ است. راجع به یک حالت ذهنی‌ست. به آدم‌هایی که سایه شده‌اند. به امید چنگ می‌اندازند و دمی بعد محو می‌شوند. آدم‌هایی که مقاومت می‌کنند و بالاخره می‌شکنند. پر از نماهای ماندگار. با درد. دردی که ملویل از روح خود به اثرش داده، همان دردی‌ست که آدم‌ها دیر یا زود چشم در چشم حقیقت، ملاقات‌ش می‌کنند. رنجِ امید. رنجِ خواهش؛ مایی که در توهم آزادی، مقاومت‌مان را با امید ادامه می‌دهیم و مرگ، یگانه حقیقتی‌ست، که بی‌پرده، نشان‌مان می‌دهند.


درست است، ارتش سایه‌ها، نمایش رنجی‌ست بی‌پایان. سرنوشت همان است که قهرمان‌های کافکا داشتند. مرگ با شکنجه‌ی امید! .

| |

  • صفحه 20 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ