امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

116 نوشته  • 


دو صدا در دنیا وجود دارد و هر آدم را که ببینی با یکی از آن‌ها پا به این دنیا می‌گذارد. صداهایی خستگی ناپذیر که به مانند تقدیر، در سرهای ما ساکن می‌شوند. یکی صدای زندگی و دیگری صدای مرگ. می‌گویند آدمی، حیوانی‌ست ناتمام. یعنی خودش ذات خودش را می‌سازد. اما به گمانم بعضی از ما از همان ابتدا تمام شده‌ایم. مرا همیشه مرگ صدا می‌زده. ساده نیست که خودمان را فریب دهیم؛ من داده‌ام هربار که تو را دیده‌ام. تو صدای زندگی بودی. تو روشنی‌ای بودی که من در خود می‌جستم. اما همیشه دیوار آن‌جا بود. یک فاصله به وسعت همه‌ی دنیای زندگان؛ و امروز، که یک‌سال پیرتر شده‌ام، من تسلیم شدم عزیزم. به صدای خودم.

| |

Army of Shadows (1969)

ارتش سایه‌ها (محصول ۱۹۶۹)

امتیاز: ۱۰ از ۱۰


ارتش‌سایه‌ها، مرثیه است. مرثیه‌ای بر تمام امیدهای بر باد رفته. نسلی خسته. فرانسه‌ای اشغال. سکانس آغازین. و مگر سینمایی‌تر از این هم می‌شود مرثیه گفت؟ سربازان آلمانی با رژه، بالاخره قاب فرانسه را اشغال می‌کنند. ملویل در چند نما، مچ‌ش را باز می‌کند.

ارتش سایه‌ها یک فیلم اکشن نیست، راجع به جنگ هم نیست. در جنگ است. راجع به یک حالت ذهنی‌ست. به آدم‌هایی که سایه شده‌اند. به امید چنگ می‌اندازند و دمی بعد محو می‌شوند. آدم‌هایی که مقاومت می‌کنند و بالاخره می‌شکنند. پر از نماهای ماندگار. با درد. دردی که ملویل از روح خود به اثرش داده، همان دردی‌ست که آدم‌ها دیر یا زود چشم در چشم حقیقت، ملاقات‌ش می‌کنند. رنجِ امید. رنجِ خواهش؛ مایی که در توهم آزادی، مقاومت‌مان را با امید ادامه می‌دهیم و مرگ، یگانه حقیقتی‌ست، که بی‌پرده، نشان‌مان می‌دهند.


درست است، ارتش سایه‌ها، نمایش رنجی‌ست بی‌پایان. سرنوشت همان است که قهرمان‌های کافکا داشتند. مرگ با شکنجه‌ی امید! .

| |


ابتدا تاریکی بود و بعد محو شد.* نقش آمد؛ شد محور جهان. دیدنی‌ها. با این‌ها به پیش رفتند، رفتیم. پشت پرده‌ها خبری بود. نقاش‌ها کشیدند و موسیقی آدرس‌ش را داد؛ دیدیم. دیدن شد نوعی باور مذهبی. حالا ما به طور افراطی چیزها را می‌دیدیم. نقاشی نقاشان، سینمای سینماگران و بعد فردی‌ها، در قالب جماعت‌ها. عکس‌هایی شبیه به هم. اینستاگرام؛ ثبت لحظات، برای جاودانگی‌شان، برای دیدن. دیدن به جای غسل تعمید. برای مذهب جدید - که نمادش دیدن بود -، چشم‌ها مهم شدند. آن‌ها پیامبرانی بودند، که ماهیت دیدن را نشان‌مان می‌دادند. عاشق‌ها اولین پیروان‌شان. پرده‌ها هنوز آن‌جا بود. هنر آمد؛ برای ندیدنی‌ها. با این نوای کیهانی و آن داستان به یادماندنی، شعر حافظ؛ هر بار چشم‌ها را می‌بندیم، برای درانداختن پرده‌ها. این دوگانگی، ماهیت عشق را تغییر داد. خدایان قدیم را دفن کردند، بی‌خدای جدید. حالا ما میلیون‌ها عکس را نگاه می‌کنیم، بی‌ تغییر. پتک کافکا را در پستوها پنهان کرده‌اند و پیامبران خوابیده‌اند. و هنر عصر ما، عینک‌های‌ش را برای خودش نگه داشته. اگر داستایوفسکی برای توده‌ها می‌نوشت، هنر عصر ما شب‌ها در خانه‌ی روشن‌فکران می‌خوابد. مثل همه‌ی چیزهایی که معناشان را از دست دادند، شرافت و شجاعت و استقلال، دیدن هم از معنا تهی شد. کنشی چند ثانیه‌ای برای صحبت درباره‌اش. نتیجه آن‌که کوچ کردیم به جهان صحبت. وراجی‌ها، نوشتن‌ها و تحلیل‌ها. به جای رفتن ورای پرده‌ها، یا اقتدا به چشم‌ها. با عشق جدید؛ عصر ما، عصر وراجی‌هاست.

*و خدا گفت: «روشنایی بشود.» و روشنایی شد؛ سفر پیدایش - باب ۱

| |

  • صفحه 20 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ