امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

116 نوشته  • 
Artist: Henry Ossawa Tanner
پدرم الکلی بود و در سن چهل سالگی مرد. چند هفته قبل از مرگش، یک شب مرا به نزد خود خواند و تاریخچه‌ی زندگی خود را برای من حکایت کرد، یعنی تاریخچه‌ی شکستش را. ابتدا از مرگ پدرش، یعنی پدربزرگم با من شروع به صحبت کرد. پدرش به او چنین گفته بود: «من فقیر و ناکام می‌میرم، ولی همه‌ی امیدم به تو است، شاید تو بتوانی آن‌چه را که زندگی به من نداده است، از او بگیری.» پدر من نیز وقتی حس کرد که اجلش فرا رسیده است به من گفت که حرفی به جز تکرار آنچه پدرش به او گفته بوده است، ندارد: «من نیز ای فرزند عزیزم، اینک فقیر و ناکام می‌میرم. امیدم به تو است و آرزومندم بتوانی آنچه را که زندگی به من نداده است، تو از او بگیری!» بنابراین آرزوها هم مثل بدهی‌ها از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند. من اکنون سی و پنج سال دارم، و می‌بینم در همان نقطه‌ای هستم که پدر و پدربزرگم بودند. من نیز آدمی هستم شکست خورده و زنم پا به زا است. فقط همین حماقتم باقی هست که معتقد شوم، فرزندم خواهد توانست آنچه را که زندگی به من نداده است از او بگیرد. من می‌دانم که او نیز نخواهد توانست از این سرنوشت محتوم بگریزد، او نیز از گرسنگی خواهد مرد، یا از آن بدتر نوکر دولت خواهد شد.
- نان وشراب، نوشتهٔ اینیاتسیو سیلونه، ترجمه‌ٔ محمد قاضی

| |

پلی‌لیست این جمعه، فقط پلی‌لیست است، بدون هیچ متنی از هیچ کتابی. دربارهٔ آدمکِ همراه است؛ این آدمکِ سیاه و گرد که جلوی چشمانم راه می‌رود. با عینک و بی‌عینک. آن وقتی که احساس عظمت می‌کنم به من خیره می‌شود و آن‌وقت که خودم را کِرمی ناچیز می‌بینم، باز به من خیره است. در سایر وقت‌ها شبیه به این خط عمودی چشمک زنِ ویرایشگری که درش می‌نویسم، فقط گاه به گاه جلویم ظاهر می‌شود تا بگوید «هستم.». آدمکی که گاه کارمان با هم به بد و بی‌راه و دعوا می‌کشد و گاه هم‌دیگر را تا عمق جان دوست داریم. از آن نوع دوتایی شده‌ایم که بی‌همْ یک لحظه هم نمی‌توانیم ادامه دهیم و لحظه‌های باهم بودن‌مان پرفشار است. داستان من و این آدمک گاه بامزه‌ست و گاه رنج‌آور. اغلب جنگ. اخیرا آن‌قدر از جنگ‌های درون خسته‌ایم که نایی برای جنگ‌های بیرون نداریم.

امروز، و دقیقا همین روزی که باید متنی از کتاب می‌نوشتم تا پلی‌لیست مثل همیشه باشد، فهمیدم که باید عاشق‌ش باشم. باید این آدمک را ببوسم و بگویم: «درست است که گند اخلاقی و پدر من را در آوردی. درست است که گاه از تو بی‌نهایت متنفرم، اما لعنت به من اگر بتوانم دقیقه‌ای را بی‌تو سر کنم.» آدمک اغلب مرا می‌ترساند. گاه حمله‌های وحشیانه‌ای به من می‌کند. گاه بخش‌هایی از احساساتم را مسدود می‌کند. آه که حتی الان هم از دستش عصبانی می‌شوم. اما چه فایده؟ «آهای آدمک، این ماییم. به هم چسبیده و از هم متنفر.» و فایده‌اش چیست؟ «من میدان نبرد را ترک می‌کنم آدمک.» نه این‌که مهم نباشد. نه این‌که نادیده‌اش بگیرم. «من با تو نمی‌جنگم آدمک. برایت آغوش باز می‌کنم.» آدمکِ من کتاب‌خوان است، و بسیار هم فلسفی می‌اندیشد. بدبین است و مراقب. آسیب دیده و منتقد. خوب که نگاهش کنی دلت برایش می‌سوزد. «آه ای آدمک من؛ همیشه می‌خواستی فحشت بدهم. چون فکر می‌کردی لیاقتش را داری.» ترس است که مثل خوره روح آدم را می‌خورد. آدمک نمایندهٔ ترس است و اضطراب؛ اما دشمن نیست. «آدمک بی‌چارهٔ من.» باید زمین را ترک کرد. آن زمینی که در هر دو طرف خودت ایستاده‌ای. در جنگ هم کتک می‌خوری و هم می‌زنی. در جنگی که با خودت باشد، کتک بزنی یا بخوری، بازنده‌ای. باید زمین را ترک کرد. «من این‌جا را ترک می‌کنم.» آه که چه دشوار است زیستن. ای خدایی که خالق خرسی، صلح را بین ما مستقر ساز. «منتظرت هستم آدمک. بیا با هم چای بنوشیم.»

| |

Golchehreh (1389)

گلچهره (محصول ۱۳۸۹)

امتیاز: ۸ از ۱۰

گلچهره، از آن فیلم‌هایی‌ست که احتمالا فراموش‌شان نمی‌کنم. به آدم‌هایش فکر می‌کنم و این‌که چه خاصیت ویژه‌ای در به یادماندنی بودن آن‌ها وجود داشته. همه‌چیز ساده‌ست. از شروع فیلم که با تقدیم به علی حاتمی شاعر سینمای‌مان آغاز می‌شود تا در پایان که با همه‌ی حاضران در کادر اشک می‌ریزیم. همه‌چیز در نهایت سادگی طی می‌شود.

نام وحید موسائیان را با این فیلم شنیدم. احترام تمام قد اوست به سینما. احترامی از جنس آن‌چه در سینما پارادیزو می‌بینیم.

فیلم راجع به ملتی‌ست که بی‌دل‌خوشی می‌میرند. بر سر دعوای دیکتاتورها. راجع به آدمی‌ست که می‌خواهد با ساخت دل‌خوشی به جنگ دیکتاتور برود. اشرف خان (با بازی مسعود رایگان) صاحب تنها سینمای موجود در افغانستان است. اوست که با کمک دوستانش قرار است سینما را بازسازی کنند. دیکتاتور تهدید را خیلی سریع تشخیص می‌دهد. کشمکش داستان از رویارویی طالبان با مردمی‌ست که می‌خواهند فرهنگ را زنده نگه‌دارند.

در سرتاسر فیلم عشقی بی‌اندازه در جریان است. به سینما، به فرهنگ، به مردم. جفا کرده‌ایم اگر بازی بی‌نظیر مسعود رایگان را در نظر نیاوریم. این‌ها راجع به نجات سینماست. اما چیز دیگری هم در جریان است. داستان عشق بین اشرف خان و رخساره (با بازی لادن مستوفی) آن یکی می‌خواهد فرهنگ را نجات دهد و دیگری در بیمارستان مشغول نجات جان آدم‌ها. ارتباط این‌ها، رابطه‌ی شاعران‌شان در جنگ و دیالوگ‌های سراسر احترام‌شان، همان عشقی‌ست که در فیلم به آدم‌ها در جریان است. عشقی که گاه در پسر لنگ و دختر جوان خودش را نشان می‌دهد، گاه در گودرز و بچه‌های روستا.

گلچهره (محصول ۱۳۸۹)

وحید موسائیان به زیبایی با استفاده از تفاوت‌های فرهنگی بین افغانستان و ایران، فیلم را شیرین کرده. فیلم گاه لحظه‌های طنزی دارد که شما را می‌خنداند و گاه آن‌چنان شما را غرق اشک می‌کند که نمی‌توانید مهارش کنید. تاثیرگذاری بی‌نظیر فیلم از همین‌هاست.

در پایان فیلم، با احترامی سرشار از عشق به سینما و آدم‌ها، صندلی را ترک می‌کنید. این به این معنی‌ست که فیلم بر سر هدف‌ش مانده: تکریم فرهنگ و سینما. و در قلب آن، عشق به آزادی.

گلچهره از آن فیلم‌هایی‌ست که زیاد اسم‌ش را نمی‌شنوید، اما به محض به پایان رساندن‌ش، امکان ندارد که راجع به آن صحبت نکنید. در ذهن‌تان مرورش نکنید و برایش کلاه از سر بر ندارید.

سینما، ادبیات، نقاشی و شعر؛ ما به خاطر این‌هاست که زندگی می‌کنیم. نماد آزادی بشرند. نماد چیزی که بشر در آن بی‌اندازه آزاد است؛ یعنی اندیشه. رنج زیستن با این‌هاست که تحمل می‌شود. با این‌هاست که ملت‌ها ساخته می‌شوند. شیاطین شکست می‌خورند و ما عاشق می‌مانیم. کل فیلم راجع به این است. در عشق ایستادن است.

| |

  • صفحه 2 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ