امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

116 نوشته  • 

این استعداد ذاتی، می‌تواند تبدیل به کارآمدترین سلاحی که داشته‌ایم بشود. برای شناخت دقیق خودمان.

وقتی که شما خودتان را بر حق می‌دانید، در تعارض با آدمی دیگر، همه حواس‌تان، حافظه و قدرت استدلال‌تان را برای پیدا کردن بخش‌های سیاه او به کار می‌گیرید.

ترکیب حواس، خاطرات و استدلال بسیار قدرتمند است. مخصوصا زمانی که این کار را برای تایید پیش‌فرض‌های‌تان انجام می‌دهید.

به همین خاطر شما همیشه درون ذهن‌تان در بحث، کسی هستید که حق دارد: برنده‌اید.

هنر همیشه بر حق بودن سلاح پنهانی ماست!

بیایید سیبل پیش‌روی‌مان تغییراتی بدهیم. یک شخصیت شبیه به خودمان را بگذاریم جای آدمی که با او مشکل داریم. این فرق دارد با جمله :«خودت را به جای دیگران بگذار.» تو تنها کاری که کرده‌ای این است که داری تعارض پیدا کردن با خودت را امتحان می‌کنی.

حالا شروع می‌کنی با همان حواس و دقت و خاطرات، خودت را بررسی کردن. هنر همیشه بر حق بودن را برای خودت نشان می‌دهی.

دقت کن که باید شخصیت متعارض یک شخصیت کپی با خودت باشد، نه خودت.

تو با دید خودت و نه دید دیگران، شروع می‌کنی به بررسی‌اش. اطمینان می‌دهم که همیشه تعجب خواهی کرد.

این تنها تعارض عالم است که هر دو طرف برنده‌اند. زیرا بعد از هر بررسی، خودت را عمیق‌تر شناخته‌ای.

همیشه بعد از این خوب است که خطاهای شناختی‌مان را لیست کنیم.

زمانی که خودمان را بشناسیم، در بحث‌های بعدی یک قدم جلوتر هستیم. حالا شاید در بحث‌ها کمی بیشتر بر حق باشیم و هنر همیشه بر حق بودن را بیشتر آموخته باشیم.

پس سعی کن، هر چند وقت یک‌بار با خودت یک مشاجره درست‌و‌حسابی و حق‌به‌جانبی داشته باشی.

| |

درباره تاریخ شفاهی عکاسی

عکس را با آن لبخند و ژست همیشگی‌اش می‌گذارد روی صفحه. نگاه می‌کند. می‌پرسم چرا؟ و نمی‌گوید.

عکس‌ها می‌ماندند با آدم‌های درون‌شان، در آدم‌های بیرون‌شان. که اصل بر دیدن شد و آوردن درونی‌ها به بیرون. درونی کردن بیرونی‌ها.

فیس‌بوک آمد، عمومی کردنِ خصوصی‌ها؛ بعد اینستاگرام. هایلایت کردنِ بی‌اهمیت‌ها.

عکس‌ها عوض شدند: عصر ما، عصر سکانس‌هایی‌ست منتخب در کلیپی زیبا. سکانس‌ها خوب چیده می‌شوند بی‌آن‌که امتدادی داشته باشند.

بیش از هر زمانی در دنیا عکس می‌گیرند. می‌گیریم. ثبت جادویی لحظه‌ها. نگه داشتنِ گذرها. اما بدون معنا.

اگر به آلبوم‌های کاغذیِ توی پستوهای خانه نگاه می‌کنیم و یک عمر برای‌مان زنده می‌شود، عکس‌های صفحه‌ی اینستاگرام‌مان، یک کنش‌اند.

به‌جای ثبت لحظه‌ها، پیام‌ها ثبت شدند.

«من خوبم.»، «من خوش‌حالم»، «من سفرم.» و چیزهایی که ما را بفهماند.

ما کوتاه شده‌ایم. خلاصه در نامه‌ای رها شده در باد. متن‌های بلند را نمی‌خوانیم و با متون کوچک می‌توانیم در گفتگو بر دیگری بتازیم؛ احساس‌مان را بیان کنیم یا لذت ببریم.

عکس‌ها سریع‌ترند. در پیام، در وجود.

حالا مدت‌هاست ما به جای زندگیِ پیوسته در بازه‌ها، بر براکت‌ها می‌پریم.

به جای زندگی در ورای دو عکس، در دو عکس زندگی می‌کنیم.

حالا ما آدم‌هایی جدید شده‌ایم. محصور در عکس‌های صفحه‌مان، در ژست‌هایی جهان شمول، که نمی‌دانیم چرا، و حس و حال‌هایی که باید بشود ازشان نام بُرد.

به گمانم عکس‌ها دارند به پایان عمرشان می‌رسند. که دیگر مسئله‌ی ما جاودانگی نیست. سریع‌تر فهمیده شدن است. قبل از این‌که خیلی زود بمیریم.

| |

stalker (1979)

استاکر (محصول ۱۹۷۹)

امتیاز: ۹ از ۱۰

اولین‌بار که استاکر - Stalker -، یا آن‌طور که در ایران ترجمه شده است، «منطقه» را دیدم، راستش کمی حوصله‌ام سر رفت، واضح‌تر که بگویم، فکر نمی‌کردم باز هم فیلم را باز کنم.
تا حالا ۵ بار استاکر را دیده‌ام، محسن آزرم امروز یادداشتی درباره‌اش منتشر کرده بود. خواستم که ادای دین کنم به تارکوفسکی و سینمای او.


استاکر احتمالا درخشان‌ترین قصهٔ تارکوفسکیِ ضد قصه است. تمام‌اش دربارهٔ یک اتاق است، و مسافرانی که باید به آن برسند. موسیقی متن فیلم از باخ است، با میزانسن شاعرانه تارکوفسکی. هر نما می‌شود یک تابلو نقاشی. اما یگانه عنصری که فیلم را جاودانه می‌کند، آن پرسش اخلاقی‌ست که سراسر فیلم را در می‌نوردد.
اتاقی که مسافران به سمت‌ش می‌روند، اتاق آرزوهاست. یک‌جور تجربه عرفانی. یک مسئله بحران‌ساز این است که اتاق به زبان آدم‌های درون‌ش نگاه نمی‌کند. اتاق عمیق‌ترین و مخفی‌ترین آرزوهای آدم‌های درون‌ش را برآورده می‌کند؛ به بیان ساده‌تر، اتاقْ غولِ چراغِ جادو علاء‌الدین نیست.


فیلم راجع به این است که واقعا چه می‌شود اگر آرزوهای ما، آرزوهای واقعی ما لباس واقعیت بپوشند؟ جواب آن‌چنان معلوم نیست. اما واقعیت این است که ما پتانسیل این را داریم که به وسیلهٔ آرزوهای ناخودآگاه‌مان، عمیق‌ترین‌شان، نابود شویم.
چه حیف از دنیایی که تارکوفسکی و کوبریک ندارد. کمال‌گراهایی که ما را در دو راهی اخلاق و زندگی، با شعر، رها می‌کردند.

| |

  • صفحه 18 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ