امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

116 نوشته  • 

من آن زمان ۸ ساله بودم. تصاویر کشته‌شدگان را نگاه می‌کردم و احسان خواجه‌امیری هم خداحافظ می‌خواند.
این اولین مواجه واقعی من با پدیده‌ی مرگ بود. یکی از خبرنگاران را می‌شناختیم. رفیق سال‌های مدرسه پدر بود.
مرگ برای من در بچگی تبدیل شد به چیزی غیر معنوی و غیر مذهبی. آدم‌ها را به خاک سیاه نشانده بود. از طرفی فهمیده بودم که هیچ گریزی نیست. این حقیقت که: «من هم می‌میرم.» در هشت سالگی، بدبینی جهان شمولی به من داد. فهمیدم دنیا را بدبختی‌ها اداره می‌کنند.
من همیشه به کلیت دنیا بدبینم، در جزئیات اما چیزهایی برای خوش‌بینی پیدا می‌کنم.
حالا، این روزها که خبر مرگ حدود ۲۴۰نفر از آدم‌هایی را می‌خوانم که هیچ خبر از سرنوشت‌شان نداشته‌اند، آن هم در فاصله‌ی چند ساعته، به یاد می‌آورم که مدت‌هاست ما در این نقطه از جهان، خوش‌‌بینی‌های کوچک را هم از دست داده‌ایم.
در عین حال سقوطی اخلاقی را تجربه می‌کنیم. آن‌قدر تعدد غم‌ها زیاد است که ما ناخودآگاه کوچک‌سازی می‌کنیم. تا تاب بیاوریم. توجه به کشته‌شده‌های دانشگاه شریف یا امیرکبیر در بین همه‌ی کشته‌شدگان، یکی از همان سقوط‌های اخلاقی‌ست.
روان‌شناسان فکر می‌کنند غم‌ها نوعی دعوت‌اند برای بازگشت به خود آدمی. من فکر می‌کنم غم‌های جمعی ما هم نوعی دعوت‌اند، برای بازگشت به خود ملتی که سال‌هاست از خود جدا افتاده. آن‌وقت شاید غم‌های‌مان را پایانی باشد.
تا زبان جمعی‌مان را بفهمیم و چیزهای کوچکی برای خوش‌بینی پیدا شود.

| |

Three Colors: Blue (1993)

سه رنگ: آبی (محصول ۱۹۹۳)

امتیاز: ۹ از ۱۰


ما آزادیم؟ سوالی بود که نوجوانی من را با خود برد. کیشلوفسکی بود که پاسخ را در جیب داشت.

آشنایی من با کیشلوفسکی می‌رسد به فیلمِ بلندِ «فیلمی کوتاه درباره‌ی عشق»، فیلمی شاعرانه راجع به این‌که ما در عشق چه می‌خواهیم؟

اما کیشلوفسکی برگه‌ی آس را در سه‌گانه‌ی سه رنگ: آبی‌، سفید و قرمز رو کرد.
«سه رنگ: آبی» درباره‌ی آزادی‌ست. نماها رویاگونه از پشت شیشه و رنگِ آبیِ سراسر فیلم.

فیلم درباره‌ی این است که ما واقعا آزادیم؟ آزادی از چه؟
خاطرات سوخت آدم‌اند؛ کافی‌ست صبحی زود، آن‌ها را از ما بگیرند تا ما خیلی زود از پا بیفتیم.
فیلم درباره‌ی از پا افتادن است، برای آدمی که می‌خواهد آزاد باشد. «شاید بگویید من می‌خواهم آزاد باشم. اما خاطرات، احساسات و خواسته‌ها وجود دارند، بدون آن‌ها ما هیچ‌کاری نمی‌توانیم انجام دهیم. این به صورت خودکار یعنی: ما آزاد نیستیم. در واقع ما زندانیان احساسات‌مان هستیم.» کریستف‌ کیشلوفسکی.

پ.ن: سه رنگ را کیشلوفسکی به سفارش دولت فرانسه ساخت. در پرچم فرانسه، آبی نماد آزادی، سفید یعنی برابری و قرمز به معنای‌ برادری‌ست. این سه گانه راجع به این‌هاست.

| |


شوپنهاور جایی گفته:

زندگی آونگی‌ست میان رنج و ملال!

من با شوپنهاور موافقم. ما برای فرار از رنج است که به سراغ لذت‌های لحظه‌ای می‌رویم و بعد به ملال می‌رسیم. ملال که امتداد یابد می‌شود رنج.
پس چطور از این چرخه خارج شویم؟ پاسخ خیال است. خیال اگر که به دنیای واقعی وارد شود، می‌تواند به ما لذتی بی‌ملال دهد. چرا که ما در خیال‌هایمان با فردیت‌مان سر و کار داریم. خیال‌هایمان آدم‌ها شبیه به هم نیست.

ما باید چیزهای خیالی بیشتری بسازیم. نه برای خلق ارزش یا سود مالی یا هر چیز دیگری. برای آن‌که آزادتر باشیم. چیزهای بامزه‌ای که حال ما را خوب می‌کند. ما باید حال خوب‌مان را از منابع دیگری هم تامین کنیم. برای من شد یک پروژه خنده‌دار:
فیوچرهای داستان یک خیال‌پردازی کودکانه بود. من همیشه زمان‌هایی که کنار دریا می‌ایستادم آرزو می‌کردم که کاش نامه‌ای درون بطری را دریا می‌آورد این‌جا. خواندن نامه‌ای هیجان‌انگیز از یک غریبه برایم شگفت‌آور بود. اما این فقط یک خیال بود.
چند مدت پیش در ملالت‌ای بی‌مثال فرو رفته بودم. آن‌جور که دیگر راه فراری پیدا نمی‌کردم. برای تامین انرژی تصمیم گرفتم سراغ خیال‌های کودکی را بگیرم. پروژه‌ای را توسعه دادم که خیال را مجازی می‌کرد. نامه‌ای می‌نوشتی و می‌انداختی به دریای صفر و یک‌ها، شخصی به صورت تصادفی نامه را دریافت می‌کرد.

«فیوچرهای» منتشر شد و من در صفحه اینستاگرام معرفی‌اش کردم. در همان روز اول آدم‌ها شروع کردند به استوری گذاشتن. در روز اول ۲۰ کاربر و در روز دوم ۲۷کاربر به فیوچرهای پیوستند. نامه‌ها ارسال می‌شدند و آد‌م‌ها داوطلبانه فیوچرهای را در صفحات مجازی‌شان به اشتراک می‌گذاشتند. شگفت‌آور بود. آدم‌ها یک خیال‌پردازی جدی را می‌دیدند. در دنیایی که همه‌چیز بی‌اندازه جدی و واقعی‌ست. تا آن‌که ای‌میلی دریافت کردم.
کسی نوشته بود:

تو آدم خوبی هستی، تو آدم‌ها رو به رویاهاشون می‌رسونی.

من خوش‌حال شدم و آن‌وقت از ملالتی که دور تا دور من پیچیده بود خلاصی پیدا کردم.
حالا تنها چهار روز از انتشار فیوچرهای گذشته و این پروژه‌ی رایگان و متن‌باز بیش از ۱۰۰ کاربر دارد و ۹۶ نامه در آینده رها شده‌اند.

خیالِ تنها و ممتد ما را از زندگی واقعی جدا می‌کند؛ می‌تواند ما را یک احمق جلوه دهد.
خیال می‌تواند به جهان واقعی وارد شود. اگر این‌کار آن‌طور که در شبکه‌های اجتماعی مرسوم است انجام شود و حول محور ما و شخصیت ما باشد، دروغی‌ست که به خودمان می‌گوییم.
خیال می‌تواند کوچک و آرام‌آرام بدون برنامه قبلی تبدیل به چیزی واقعی شود. چیزی خنده دار. آن‌وقت می‌تواند اعتماد به نفس ما را بالا ببرد و حال ما را خوب کند.
خیال می‌تواند پایه‌های آینده را تشکیل دهد؛ و ما را جاودانه کند.
من فکر می‌کنم که خیال، در جهانی که همه‌جیزش به طور احمقانه‌ای واقعی‌ست، می‌تواند روزنه‌ای برای بروز خلاقیت‌های پنهان ما باشد. اگر به هر شکلی که بلدیم بتواند واقعی باشد. حتی اگر به نظر خنده‌دار آید. مردم خیال‌ها را دنبال می‌کنند.

| |

  • صفحه 16 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ