امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

116 نوشته  • 


مدتی‌ست که نه می‌توانم آن‌طور که می‌خواهم بنویسم و نه حس و حال کاری هست. در این شرایط فقط فکر کرده‌ام. به شخصیت‌هایی که در گذشته دیده‌ام. به چشم‌های‌شان و حرکت دست‌ها و زندگی‌شان. مثلا پرنس میشکین. آن مهمانی بزرگ و ناستازیا. آدمی به ظرافت ناستازیا ندیده‌ام. دوست داشتم جای میشکین بودم. آرام و ساده؛ اما در اصل به خاطر آن نگاه بی‌نهایت زیبا به دنیا‌. خوش‌بینی‌ای احمقانه.

به جان وین؛ با چشم‌های مهربان و دست‌های نامهربان‌ش. صدای خشن و کلمات آرام‌ش. چرا دیگر آدمی مثل جان وین ندیده‌ام؟ جمع تضادها. بعد به همینگوی فکر کرده‌ام لحظه‌ای که تپانچه را گذاشته زیر گلویش. چشم‌های پیرش و این‌که چرا ان‌قدر خودکشی‌اش را دردناک انتخاب کرده؟ لابد چون زندگی قدری دردناک‌تر بوده.

بعد برای آن‌که حالم خوب شود، به آدری هپبورن فکر کرده‌ام. زیباترین زنی که دیده‌ام. زمینی نیست. رفیق ستاره‌ها بوده و در معصومیت، مثل ماه. در همان عکسش که با لباس یک دست سیاه به بیرون از کادر زل زده. با چهره‌ای فاتحانه برای تمام قلب‌هایی که تسخیر کرده. چگونه ان‌قدر زیبا؟

اما؛ بیشتر از همه به بوگارت فکر کرده‌ام. در این سکانس کازابلانکا. درخشان‌ترین بازی‌ای که در سینما دیده‌ام. چشم‌های بوگارت. غم و رنج و عشق و نگرانی و برگمان. نکته همین‌جاست؛ تو چشم‌هاش برگمانِ زیباست که رژه می‌رود. این سکانس مال بعد از دیدارش با برگمان است. تو هتل‌ بعد از سال‌ها. وسط جنگ. چشم‌ها پر از جنگ است. چشم‌ها در جنگ است. بین خرابی‌هایی که دیده با آن الهه‌ی زیبایی. به دستش جام. مستی. کادر خیلی عجیب بسته شده. سیاه سفید بودن هم به فضا ماتم داده. خوش‌شانسیم که آن موقع دوربین‌ها رنگی نشده بودند.بوگارتِ کازابلانکا برایم چیزی معمولی نیست. این چشم‌ها یادآور همه‌ی انسانیت‌اند. با همه تناقض‌ها و نقطه ضعف‌ها. بوگارت شخصیت قوی فیلم بود. اصلا خود کاریزماست. اما چشم‌ها فرق دارد. توی همین چشم‌ها آن خداحافظی سکانس آخر با برگمان هم هست. اشک و آه.

به نظرم این دست‌‌ها و چشم‌ها، همان چیزی‌ست که نام او را در سینما جاودانه کرد. او نمادی بود از هستی متزلزل و نامطمئن انسانی ما.

| |


یادت هست جیمز استوارت را؟ شب سال نو است و شهر دارد زیر برف له می‌شود. در خیابان‌ها راه می‌رود و مثل دیوانه‌هاست. همه‌چیز در لحظاتی محو خلاصه می‌شود. ایستاده است بالای پل؛ زندگی هم دارد له می‌کند. تابی نمانده، قرار است پرشی داشته باشد از زندگی. رها کردن همه‌ی آن‌چیزی که می‌دانیم بی‌معناست‌. فرشته سر می‌رسد. او برای آن که بال بگیرد مامور شده تا جلوی خودکشی را بگیرد. همه‌ی آن‌چه کاپرا می‌خواهد بگوید این‌جا جان می‌گیرد. «زندگی شگفت‌انگیز است» با همین بی‌معنایی.


این روزها که بیش از هر زمانی مرگ هم‌خانه‌مان شده و در آسمان و زمین و روی کشتی می‌میریم، بیش از همیشه به آن سکانس فیلمِ «زندگی شگفت‌انگیز است» فکر کرده‌ام. به گمانم ما فقط وقتی خوب درباره‌ی مرگ حرف می‌زنیم که درباره‌ی زندگی می‌گوییم. ما می‌توانیم خیلی زود بمیریم و آینده را نبینیم. با کرونا یا تصادف. سرفه یا سقوط. چه همه‌چیز بی‌معناست‌.


اما من فکر می‌کنم این‌طور چیزهاست که ما را زنده نگه می‌دارد؛ دست‌کم آدم‌های مرده درد نمی‌کشند. ما فقط همین را داریم. زندگی‌ای غم‌انگیز و بی‌هوده؛ اما داریم‌ش. من همیشه آدم‌های ساده رو دوست داشته‌ام. آدم‌هایی که روی جدول‌های خیابان راه می‌روند و همیشه در جیب‌شان شکلات دارند، با دیدن بچه‌ها می‌خندند و غذای‌شان را آرام می‌خورند. این‌ها چشم در چشم دنیا شده‌اند. و فرشته‌ی نجاتی‌اند برای مایی که بر روی پل ایستاده‌ایم. آن‌ها زندگی می‌کنند؛ با زیبایی. در این غم‌انگیزی. این‌ها همان‌ها هستند که می‌دانند دنیا همه‌اش گریه دار است؛ چرا برای بخشی‌ش اشک بریزیم؟ این‌ها بزرگ‌ترین دهن‌کجان به بی‌هودگی دنیایند.
ما نیاز داریم که ساده‌تر باشیم و زنده‌تر، در این روزهای معلق بر روی پل.

| |

در کتاب فروشی ایستاده بودم و فکر می‌کردم؛ به خرید کتاب پرآوازه اما به درد نخور؟ تا آن‌که سری به مقدمه کتاب زدم.

استاد جنگ، نقشه‌های دشمن خود را برهم می‌زند و پیمان‌های وی را درهم می‌ریزد. میان حاکم و وزیر، میان مقامات بالا و زیردستان، میان روئسا و مرئوسان شکاف ایجاد می‌کند. جاسوسان و ماموران این استاد همه‌جا فعالیت می‌کنند و به گردآوری اخبار و اطلاعات می‌پردازند و تخم نفاق و اختلاف می‌پراکنند و به خرابکاری دست می‌زنند. در نتیجه دشمن منزوی می‌شود و روحیه‌اش را می‌بازد و اراده‌ی مقاومت‌ش درهم شکسته می‌شود و بدون نبرد، لشکرش مغلوب، شهرهایش تصرف و حکومتش واژگون می‌گردد…

هنر جنگ آن چیزی نبود که فکر می‌کردم؛ آن را خریدم و در یک هفته خواندم. فکر می‌کنم بسیار دفعات دیگر هم می‌توانم آن را بخوانم و چیزهایی یاد بگیرم.

اما، هنر جنگ درباره‌ی چیست؟
هنر جنگ کتابی‌ست راجع به فکر کردن. فکر کردن با دقت یک فیلسوف اما درباره‌ی چیزهایی عینی. طراحی نقشه‌هایی بسیار دقیق با اطلاعات کافی.
دقت در جزئیات بسیار سخت است؛ آدم‌هایی هستند که می‌گوییم جزئی نگرند، این اما با آن‌ها متفاوت است. ما به صورت خودکار - احتمالا ریشه‌ در نیاکان غار نشین ما دارد - فقط مقدار محدودی از جزئیات را پردازش می‌کنیم؛ چون احتمالا جزئیات بیشتر نیاز به انرژی بیشتر و به تبع آن غذای بیشتری دارد. حالا اما ما کتابی داریم که جزئی‌ترین چیزها را برای یک نقشه نظامی دقیق، در نظر می‌گیرد. در دنیایی که همه‌چیزش غیر قطعی‌ست، می‌تواند نظر قطعی دهد و شانس پیروزی را بسیار بالا ارزیابی کند. نکته‌ی شگفت‌انگیز کجاست؟ این کتاب هنوز هم یکی از منابع مهم نظامی در دنیاست.

هنر جنگ کلا بر پایه فریب و خدعه استوار است. راجع به استتار است و اختفا. فرمانده‌ی قابل خودش را ناتوان می‌نمایاند در عین توانایی؛ و دور به نظر می‌رسد در عین نزدیکی. فرمانده حمله نمی‌کند، مگر این‌که بداند دشمن در هم شکسته است. از ایستایی متنفر است، پس به شهرها حمله نمی‌کند. که باتلاقی برای نیروهاست.
گرچه هنوز از رهنمودهای سون تزو در دکترین نظامی استفاده می‌کنند، اما حالا پای سون تزو به دنیای تجارت هم باز شده است. او استراتژی‌ست توانمندی‌ست که می‌توان از شیوه‌ی تفکرش در کسب و کار و رقابت در بازار بهره گرفت.
به نظر مهم‌ترین حرفی که سون تزو قصد زدن آن را دارد، آگاهی از سه چیز است. از خود، رقیب و شرایط. آن‌کس که این سه را بشناسد، برنده است. و آن‌کس که یکی از این سه را نداشته باشد، شانس‌ش پنجاه درصد است و در غیر این صورت بازنده است.
کل کتاب توضیح روش‌هایی برای فهم بهتر این سه تاست. اگر دشمن‌تان را بشناسید، به نقطه قوت‌اش حمله نمی‌کنید. در بازار روی نقطه‌ی قوت‌اش با او رقابت نمی‌کنید. دشمن را رها نمی‌کنید؛ سون تزو توصیه می‌کند که همیشه کاری برای دشمن دست و پا کنید. مشغول نگه‌ش دارید؛ بگذارید هی از این طرف به آن طرف برود و جلسه بگذارد. نگذارید دشمن یک جا بنشیند.
اطلاعات را هم دست کم نگیرید؛ ماموران مخفی مهم‌ترین دستیاران یک فرمانده هستند. آن‌ها وظیفه‌ی دریافت اطلاعات محرمانه و همین‌طور دادن اطلاعات غلط به دشمن را دارند. شبکه‌های مجازی کارکنان رقیب، وبلاگ‌های‌شان یا حضورشان در رویدادها، این‌ها می‌توانند همان نقشی را برای‌تان در آنالیز رقیب داشته باشد که ماموران در جنگ. سون تزو فرمانده بدون مامور مخفی را کور می‌داند. کور عمل نکنید.
خودتان را هم باید بشناسید. در غیر این صورت رهبری نمی‌کنید. چه امکاناتی دارید؟ افرادتان چه وضعیتی دارند؟ اگر فرماندهان میانی بی‌صلابت باشند، ارتش بی‌نظم می‌شود؛ رفتارهای انحاری افزایش می‌یابند. و اگر سربازها بی‌صلابت باشند، فرماندهان می‌گریزند. با صلابت و کاریزماتیک باشید. اول از همه به جنگ بروید و آخر از همه غنائم را بردارید. این‌طوری سربازان‌تان - کارکنان‌تان - پا به پای‌تان در وسیع‌ترین بیابان‌ها و بلندترین صخره‌ها خواهند آمد.
باید زمان بیشتری را به فکر کردن اختصاص داد، به بررسی؛ خودتان، بازارتان و رقبایتان. رقیب برای‌تان چه نقشه‌ای دارد؟ این‌ها چیزهایی‌ست که سون تزو کمک می‌کند برایش راه حلی پیدا کنید.
زمان بسیار مهم است. الان زمان مناسبی برای ارائه چنین امکانی هست؟ یوتیوب اگر زمانی به بازار می‌رسید که اینترنت پرسرعت نبود، چه بر سرش می‌آمد؟

سون تزو یک ایده مرکزی دیگر هم دارد؛ کارها را سریع انجام دهید. می‌خواهید پیشروی کنید؟ سریع باشید. اوضاع وخیم است و باید عقب بنشینید؟ عجله کنید. در جنگ سرعت بسیار تاثیرگذار است. تعلل می‌تواند به قیمت نابودی کل لشکر تمام شود؛ وقتی همه‌ی نیروها از ترس پراکنده شده‌اند. انگار که بازار هم چنین وضعی دارد. چابک باشیم. سون تزو روش‌هایی برای افزایش چابکی دارد. مهم‌ترین‌شان نظم ارتش است. من فکر می‌کنم این نقش را فرهنگ سازمانی در کسب و کار دارد. چابک بودن می‌تواند یک فرهنگ باشد. «کارها در اولین فرصت انجام می‌شوند؛ فرصت‌ها خیلی زود پیش می‌آیند.»

بخش روانی ماجرا هم بسیار مهم است؛ کتاب داستان‌های بسیاری برای مثال دارد.

حواستان را جمع کنید که رقیب‌تان را ناامید یا جان به لب رسیده نکنید. راه برگشتی برایش نگه دارید و این راه را نشان‌ش دهید. در این صورت با تمام قوا نخواهد جنگید؛ امید به فرار خواهد داشت. این نکته را زمانی که می‌خواهید یارانتان با تمام توان بجنگند اجرا کنید. همه‌ی پل‌ها را خراب کنید.
توصیه می‌کنم اگر آب دست‌تان است بگذارید زمین و «هنر جنگ» بخوانید. درباره‌ی فکر کردن است. این‌که چطور جزئیات را ببینیم. فقط این‌طوری است که می‌توانیم کاری خلاقانه صورت دهیم.

| |

  • صفحه 13 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ