امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

116 نوشته  • 

پلی لیست جمعه‌ها، معمولا حاوی یک عکس، بریده‌ای از یک کتاب و یک پلی لیست از موسیقی‌هایی‌ست که در هفته‌ی گذشته، نویسنده دلش نیامده تک‌خوری کند. می‌خواهم پلی‌لیست جمعه دفترچه ثبتی باشد برای چیزهایی که روزی دوست‌شان داشته‌ام.

یک بار نوشتی می‌خواهی وقتی می‌نویسم کنارم بنشینی. یادت باشد، در این صورت نمی‌توانم چیزی بنویسم (به هرحال نمی‌توانم زیاد بنویسم.) ولی در آن صورت دیگر ابدا قادر به نوشتن نخواهم بود. نوشتن یعنی گشودن بیش از اندازه‌ی خود؛ یعنی نهایتِ صداقت و شیفتگی که خیال می‌کنی در روابط انسانی آن گم شده‌ای، پس تا زمانی که آگاه هستی، همیشه از آن ابا داری - چون هرکسی تا زمانی که زنده است، می‌خواهد زندگی کند - این صداقت و شیفتگی به هیچ وجه برای نوشتن کافی نیست. آن‌چه از این سطح برای نوشتن بر می‌‌داریم - وقتی راه دیگری نباشد و چشمه‌های عمیق‌تر سکوت کنند - هیچ است و در آن لحظه‌ای در هم می‌ریزد که یک حس واقعی سطح بالا را به لرزه در آورد. به این خاطر آدمی، هنگام نوشتن هر چقدر هم تنها باشد، کافی نیست، به این خاطر وقتی می‌نویسد، اطرافش به قدر کافی نمی‌تواند ساکت باشد و شب خیلی کم، شب است. به این خاطر هیچ‌گاه وقت کافی در اختیار انسان نیست، چون راه‌ها طولانی‌اند و آدم به سادگی گمراه می‌شود، حتی گاهی، می‌ترسد و دوست دارد - بدون اجبار و وسوسه - به عقب برگردد (میلی که بعدها سخت به کیفر می‌رسد) مثل زمانی که ناغافل بوسه‌ای از دوست‌داشتنی‌ترین لب‌ها دریافت می‌کند! اغلب فکر می‌کردم بهترین شیوه‌ی زندگی برای من نشستن در درونی‌ترین اتاقک یک انباریِ وسیع و بسته با نوشت‌افزار و یک چراغ است. برایم غذا بیاورند و آن را همیشه در فاصله‌ی دورترین نقطه‌ از اتاق من و پشت آخرین در انباری بگذارند. راه رسیدن به غذا تنها از زیر سقف‌های قوسی شکل با قدم زدنم باشد. بعد به پشت میز برگردم، به آرامی و سنجیده غذا بخورم و بلافاصله شروع به نوشتن کنم. چه چیزها می‌نوشتم! از چه عمقی بیرون‌شان می‌کشیدم! بدون زحمت! چون تمرکز کامل زحمتی نمی‌شناسد. فقط این‌که شاید زیاد به آن عمل نمی‌کردم و چه بسا همان اولین ناکامی که در چنان وضعی اجتناب‌ناپذیر است، به ناچار مرا به دیوانگیِ محشری می‌کشاند.* [کافکا به فلیسه، از ۱۴ به ۱۵ ژانویه ۱۹۱۳]

*از نوشتن / فرانتس کافکا / ترجمه ناصر غیاثی

| |

تصمیم دارم، جمعه‌ها این‌جا دفترچه یادداشت آنلاینی باشد از مناسب‌ترین بخش‌هایی که خوانده‌ام و شنیده‌ام. معمولا «پلی‌لیست جمعه‌ها» حاوی عکس، بخشی از یک کتاب و یک پلی‌لیست از موسیقی‌هایی‌ست که نگارنده دوست نداشته است تک‌خوری کند. جمعه‌ی اول، راجع به ذن است. طریقت ذن، نقطه‌ی برخوردی از فلسفه‌ی تائو چین و بودیسم هندی است. طریقتی که فکر می‌کند می‌شود آدم‌ها را رها کرد. فلسفه‌ای شرقی که بر رهایی تمرکز می‌کند. بر عکس غربی‌ها که راز و رمز زدایی می‌کنند، شرقی‌ها عاشق راز اند. به گمانم به همین دلیل است که در مجموع شرقی‌ها عاشق‌ترند. در راز عشق شناور می‌شوند. آن‌طور که سهراب می‌گفت: «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.»

پس، هنگامی به مقصود می‌رسیم که به روشنی فهمیده باشیم که تمام کارهای عمدی انسان، آرزوها، آرمان‌ها، حیله‌ها، عبث و بیهوده‌اند. در تمام جهان، درون و بیرون، چیزی وجود ندارد که بتوان بر آن تکیه زد و کسی وجود ندارد که بتواند روی چیزی تکیه زند. این مسئله از راه آگاهی روشن از هر‌آن‌چه که ارائه راه‌حلی، یا موجد واقعیتی معتبر به نظر می‌رسد، و از راه عقلی که دارای قوه درک مستقیم است و «پراجنا» نامیده می‌شود و هر چیزی را با بینش نسبی می‌بیند آشکار شده است. در چشم پراجنا، وضع انسان مانند آن است‌ که بخواهند تشنگی را با آب نمک فرو نشانند؛ دنبال کردن هدف‌هائی که بالمال دنبال کردن هدف‌های دیگری را ایجاب می‌کند، چنگ انداختنی است بر عینیاتی که سیر زود گذر زمان آن‌ها را به بی‌اساسی و نااستواری غبار در می‌آورد. همان کسی‌ که تعاقب می‌کند، همان کسی که می‌بیند و می‌داند و آرزو دارد، همان نفس درونی و جوهر باطنی، وجودش فقط نسبت به موضوعات بی‌دوام مورد تعاقبش بستگی دارد. به عبارت دیگر نفس درونی، فقط نسبت به موضوعات بی‌دوامی که دنبال می‌کند وجود دارد. او می‌بیند که چنگ اندازی‌اش بر دنیا، خفه شدن خودش است. فشردن گردن خویش است به دست خویش. فشردنی که او را از همان زندگی‌ای هم که آن‌طور آرزوی رسیدن به آن را دارد، محروم می‌کند؛ و راهی برای بیرون شدن وجود ندارد، راه گریزی نیست، راهی که او بتواند برای فرار از این تنگنا در پیش گیرد وجود ندارد، راهی که به دلخواه و به اختیار او باشد در برابرش نیست. و به اصطلاح نه راه پیش داد، نه راه پس… اما، کو آن‌که می‌خواهد بیرون شود؟ لحظه‌ای فرا می‌رسد که مسئله آگاهی از تله گریز ناپذیری که در آن ما، در عین حال هم تله‌انداز هستیم، هم به تله افتاده، به نقطه‌ی شکننده‌ای می‌رسد. انسان می‌تواند بگوید که آن آگاهی «می‌رسد» یا «عمل می‌آید» و ناگهان آن‌چه را لانکاواتارا سوترا «نوعی چرخش در ژرف‌ترین مقر آگاهی» یا «از این رو به آن رو شدن عمیق‌ترین موضع آگاهی»اش می‌نامد، اتفاق می‌افتد.*

*کتاب طریقت ذن / نوشته‌ی آلن واتس / ترجمه دکتر هوشمند ویژه

| |

The Lives of Others (2006)

زندگی دیگران (محصول ۲۰۰۶)

امتیاز: ۹ از ۱۰

داستان «میرا» را یادتان هست؟ کریستوفر فرانک، دنیایی را تصویر کرده بود، زیبا، خوش‌حال و شیشه‌ای. اما به غایت ترسناک.


آدم‌ها در خانه‌های شیشه‌ای زندگی می‌کردند و مجبور بودند لبخند بزنند. نوشتن ممنوع بود...
میرا، دنیایی بود که فردیت در آن اساسا ممنوع شده بود. «زندگی دیگران» نیز، نمایشی از چنین وضعی‌ست. هرکسی فیلم را می‌بیند، خیلی ساده می‌نویسد: «حتما ببینید.» اما این فیلم بیش از این‌هاست.
مردی منضبط، معتقد به سوسیالیسم و کاریزماتیک، مامور می‌شود تا زندگی یکی از هنرمندان مخالف حکومت را شنود کند. در حکومتی که فردیت، رسمیتی ندارد، هنر احتمالا تنها کورسوهای حفظ این آتش است.
فیلم در یک دو راهی اخلاقی، کشمکش احساسی و شکی عقلانی دنبال می‌شود. مثل قصه‌های داستایوفسکی، قهرمان از جنس سایه‌هاست. در کشمکش، در لحظه‌ی نهایی و تصمیمی سرنوشت‌ساز، دستگاه تایپ را می‌زند زیر بغل و خارج می‌شود. لحظاتی نفس‌گیر. همه فریب خورده‌اند. بعد فیلم تراژدی می‌شود. رنج است که تصویر می‌شود. رنجی که فیلم می‌گوید اتفاقی‌ست‌‌. رنجی شکننده و خردکننده، برای همه‌ی افراد درگیر. هنرمند و شنود کننده. بعد فیلم می‌رسد به انسانیت. سکانس آخر، نمایش پرشکوه انسانیت است. انگار که بخواهد بگوید، انسانیت فقط در فردیت و رنج مهیا می‌شود. برای چه؟ برای آن‌که آزاد شویم. دیوار برلین فرو می‌ریزد. شنودکننده‌ها می‌روند. رنج‌ها اما ثبت می‌شوند. با نوشتن. در کتاب‌های پشت ویترین. نمادی از انسانیتی که روزی بروز یافته.

| |

  • صفحه 12 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ