امین زمانی

من آدم‌ها، سینما، کتاب‌ها و الگوریتم‌ها را دوست دارم!

117 نوشته  • 

آقای «الف» را اولین‌بار در یک کاردستی در مدرسه‌ای در محله‌ی «خ» نشان دادند. بدنش یک مثلث زرد بود و سرش مثلثی بزرگ و قرمز. دو مثلث کوچک نارنجی‌شکل هم پاهایش بود. دو چشم و قلبی دایره‌ای و آبی داشت و دهانش یک مثلث با قاعده‌ی بلند و مشکی بود. تصویری دقیق از ماهیت او.

الف با تمام کاردستی‌های اطراف متفاوت بود. البته شباهت‌هایی هم بود؛ تفاوت اما در آن سه ضلعی‌های صاف و تیز بود. در ذهنش عاشق دایره‌ها بود. اما گوشه‌های تیز مثلث‌های سازنده‌ی وجودش در خودش فرو می‌رفت. شبیه به چاقویی همیشه در بدن. فرو رفته در خود، با درد.

ماهیتی متفاوت با چشم‌هایش. آدم‌ها عاشقِ رنگ‌هایش و زخمی از گوشه‌هایش. در نزدیکی او گوشه‌هایش بود که حرف می‌زد. زندگیِ عجیبِ آقای الف به این صورت در محله‌ی «خ» آغاز شد. ادامه یافت و به پایان رسید. لازم است در این گزارش اضافه شود که مرگ برای او بسیار راحت و بی‌دردسر رخ داد، و احتمالا در آن لحظات از این اتفاق لذت هم می‌برد: تا لحظه‌ای که در قامت بود، فشار گوشه‌ها را در خودش حس می‌کرد. از پا که افتاد، فشار ناپدید شد. آن لحظات آخر را مثل کاغذی رها در باد گذراند.

اما برای دیگر کاردستی‌ها چیز دیگری رخ داد. بُهت و غم همه را در بر گرفت. چشم‌ها و قلب دایره‌ای او در بسیاری اثر گذاشته بود. اما در نهایت کسی در خودش با او احساس نزدیکی نمی‌کرد. احترامی از دور. بوسه‌ای از فاصله‌ها. مراسم فراموشی او این‌گونه برگزار شد.

الف البته در ذهن خودش دایره بود. دو دایره‌ی افقی، در هم تنیده و به هم متصل. شبیه به بی‌نهایت. اغلب گزارش می‌داد که در خواب همیشه همین را دیده. اما مغزش کار می‌کرد، بعضی لحظات هم گوشه‌ها را می‌دید: دردی که از خودش نشات می‌گیرد و بعد زبانه باز می‌کند به دیگران. بعد چشم‌ها و قلب گِردش را غمگین می‌یافت. آن قلبِ فراری از گوشه‌ها. بعد می‌دوید. فرار از موقعیت و شبیه به کسی که آتش گرفته، این دویدن سبب در هم وارد شدن بیشتر گوشه‌ها و درد بیشتر بود.

لازم می‌بینم این‌جا درباره‌ی شخصیت آقای الف توضیح بیشتری دهم:

مشکل بزرگ‌تر آقای الف نه گوشه‌های تیزش بلکه ذات مثلث‌ها بود. اَشکالی کامل و بی‌نقص. مستحکم و کافی برای نگه‌ داشتن هر چیزی. این شکل‌های زیبا تا پایان عمرش شکنجه‌گر بودند. با تعریف جایگاهش در دنیا، غرور بی‌جایی که به او می‌دادند و بعد تنها گذاشتن او در شکست‌هایش. الف این‌ها را شبیه به دردی در گوشه‌های مثلث‌هایش حس می‌کرد. هر چه بیشتر رفتار مثلثی نشان می‌داد، گوشه‌ها تیزتر و مثلث‌ها مستحکم‌تر می‌شدند.

راوی در نهادش الف را دوست می‌داشت. حتی گاهی دلش برایش می‌سوخت. حیف که قلبی آن چنین در وجودی این چنین گرفتار بود. الف را از خودش رهایی نبود و همیشه در قلبش دل‌تنگی‌ای عمیق برای آن دو دایره‌ی افقیِ درهم تنیده حس می‌کرد.

| |

در لحظاتی از عمر، به این فکر کرده‌ام که چطور می‌توانستم چیزها را به شکل دیگری به سرانجام برسانم. حرفی که از دهانم رفته، یا تصمیمی که گرفته‌ام. یا بی‌خیالی نالازمی. اگر زمان به عقب بازگردد، کار دیگری خواهم کرد؟ به گمانم نه. دلیلش در آزادی‌ست.

انگار تا زمانی که امیال‌مان تغییر نکرده، زندگی‌مان هم تغییر نمی‌کند. حتی اگر بی‌نهایت‌بار به عقب بازگردیم. زمان برای ما آدم‌ها توالی امیال است. از بخشی از زندگی به بخشی دیگر می‌پریم. و این پریدن نه الزاما به دلیل گذر ثانیه‌ها، بلکه به دلیل سرد شدن میلی‌ست که دیگر نیست. امیالی هستند که هرگز خاموش نمی‌شوند و بخش‌هایی از زندگی‌ست که هرگز تغییر نمی‌کنند. نتیجه منطقی این گزاره‌ها چیزی غم‌انگیز است.

ما آزادیم؟ به گمانم بازی‌‌ای‌ست که عمر با ما می‌کند. حرفی که با میل به تحقیر دیگری گفته‌ایم، خودآگاه یا ناخودآگاه، وابسته به بازخوردی که از محیط می‌گیریم، باعث پشیمانی یا احساس قدرت ما می‌شود. که در ما تبدیل به میل به انجام کار خوب برای جبران، یا تثبیت برتری می‌شود. ما با واسطه با بازخورد در ارتباطیم. به وسیله‌ی ذهنی در محاصره خواسته‌هایمان.  آرزوها در توالی‌ای پشت‌سر هم شکل می‌گیرند. اگر بخشی از چرخه را حذف کنی، بخشی دیگر نیست. میل قبلی مرا به سوی میل جدید می‌کشاند و میل جدید میل قبلی را در من سرد می‌کند. تلاش برای خروج از چرخه البته که سخت و دشوار است. حتی وقتی سعی می‌کنیم میلی را در خودمان تغییر دهیم، به خاطر همان میل است - ما در انتخابش نقشی نداشته‌ایم - که به سمت میل جدید حرکت می‌کنیم.

دروغ است که ما را در چرخه نگه می‌داد. آدمی میلش به چیزی‌ست، مثلا جاودانگی. به خودش و دیگران دروغ می‌گوید. برای حفظ تصویر. برای ادامه دادن و تلاش؛ و فشار وجدان است که او را زخمی می‌کند. برای جبران، تبدیل به آدمی مفید می‌شود یا می‌تواند تبدیل شود به یک جنایت‌کار با نمایشی حیرت‌انگیز.

بوداییان راه‌حل را در کنار نشستن می‌دانند. کشتنِ میل.  نوعی دهن‌کجی به چرخه که به نظر همراه با ترس است. ترس از شکست برای آدم‌هایی شکست‌خورده.

راه‌حل به نظرم چیزی بی‌اندازه دشوار است. و شکست در این راه آسان. راه‌حل نه در شور عشق است و نه سکوت و سکون. صداقت است. نیازمند شجاعت است. شجاعت در صداقتی بی‌رحمانه با خود و درباره‌ی خود. به همین دلیل است که عمیقا در دل فکر می‌کنیم جوامع بدوی از ما خوش‌بخت‌تر بودند یا بچه‌ها از ما آزادترند. که هستند.

دروغ حفظ کننده‌ی تلاش ما در امیال‌مان است. مسیر ما از میلی به میل دیگر. میلی که آدم‌ها در ما می‌سازند. با جامعه، خانواده و مذهب. ما ناچاریم که جهان را آن‌طور ببینیم که آرزوهامان فرمان می‌دهند. به گمانم چیزی شبیه به صداقت نیچه مورد نیاز است. ان‌گاه که تا مرز فروپاشی می‌رفت. صداقت راه را بر والاترین نیروهای درون باز می‌کند. فرمان را خودمان به دست می‌گیریم. عقلمان است که میلی را سرد می‌کند.

باید بیشتر در ستایش صداقت بنویسیم. فیلم بسازند و شعر بگویند. ادبیات در ذاتش نوعی صداقت بی‌رحمانه پیچیده در لایه‌های شیرین است. وقتی در تنهایی کتابی را می‌خوانیم و خودمان را می‌بینیم. صادقانه می‌پذیریم که این ما هستیم و در جهان قصه، فریب در کار نیست. نویسنده با صداقت خودش را جراحی می‌کند و با شجاعت در جهان فریادش می‌زند.

کانت شعار روشنگری را در شجاعت در بکارگیری فهم خویش می‌دانست. امشب فکر می‌کنم که شعار آزادی این است: «در به زبان آوردن ذات خویش شجاعت داشته باش.»  

| |

"He stood uncertainly behind one of the knights without taking part in their talk, then moved aside. Night was falling; the iridescent plumes on his crest now seemed all merged into a single indeterminate colour; but the white armour stood out isolated on the field. Agilulfo, as if feeling suddenly naked, made a gesture of crossing his arms and hugging his shoulders."

چند ماه پیش بود که یکی از دوستانم در حالِ ذله به سراغم آمد. «دوتا شده بیستا.» و شد آن‌چه شد. من صاحب دو عدد موش اهدایی، از گونهٔ همسترها شدم. هر دو پسر؛ تا من هم دچار آن بحرانِ «دوتا شد بیستا» نباشم. اگر آن تجربهٔ چهارده سالگی، یعنی وقتی که اردکم در حوض خانه، با دیدن گربه‌ای روی دیوار سکته کرد را نادیده بگیرم، این می‌شود اولین تجربهٔ جدی من در هم‌اتاق شدن با یک موجود عجیب و غریب.

تولد هم هیچ‌وقت برایم آن‌چنان مهم نبوده. جز این‌که یک‌بار در ذهنم به این فکر می‌کردم که چه با سرعت به مرگ نزدیک می‌شوم. اما از قضا همهٔ دوستانم تولد برای‌شان چیزی خاص و جادویی و اسرارآمیز است. روزی که بزرگش می‌دارند و وقتی به تولد من می‌رسد هم چنین‌اند. دوست‌هایی که البته زیاد هم نیستند. - یک لحظه فکر کردم اگر زیاد بودند، شب‌های تولد چه بل‌بشویی می‌شد! - و همین دو هفته پیش درحالی که باز یک قدم به مرگ نزدیک می‌شدم، به من یادآوری کردند که من واقعا در زندگی آدم‌هایی وجود دارم و فقط آن غبار ریز و غیرقابل مشاهده با چشم مسلح در گوشهٔ کهکشان نیستم. برای آدمی که در وبلاگش تقریبا از هر چیزی نوعی معنا استنباط می‌کند، چنین رویدادی، خوش‌حالی بی‌حد و حصری ایجاد می‌کند.

چرا دارم این‌ها را حالا می‌نویسم؟ به خاطر نگاه. نشسته بودم به کار که یک لحظه برگشتم پشت‌سر و دیدم گردو - اسم یکی از آن موش‌ها - خیره شده در من. در حدود سه دقیقه بدون پلک زدن به هم نگاه کردیم و من یادم آمد چه طولانی شده ننوشتن‌ام. خواستم رسم تولد را گرامی بدارم و به بهانهٔ آن ببینم در من چه گذشت در سالی که از من رفت.

این تولد به آن تولد، کسی در من مُرد. خود من. «مُوتُوا قَبلَ اَن تَمُوتُوا» احساسات مسدود شده‌ای به بیرون رهسپار شدند و مسدودگر مُرد؛ تا طور دیگری به زندگی بازگردد. انگار که آینهٔ شکسته به عقب برگشت، شیشه‌ها چسبیدند و خودم را دیدم. بعد دیگر شکسته نبود.

برون‌گراتر شدم. روندی که از دو سال پیش شروع شده و حالا هی بیشتر جان می‌گیرد. و انگار که نمایشنامه‌نویس زندگی در این بین خوش می‌گذراند از اتفاقات گاه و بی‌گاه که روانم را تکان می‌دهند.

سال‌ها پیش داستانی خواندم از ایتالو کالوینو به نام شوالیه ناموجود. داستانی که تا اعماق روان من را تکان داد. داستان شوالیه‌ست در دوران جنگ‌های قرون وسطا که درون زره‌ش هیچ‌کس نیست. یک زره متحرک و خالی. که به دختری دل می‌بازد؛ اما تو که نیستی، به که دل‌باختی؟ او چطور به تو دل ببازد؟

آن سال‌ها من خودم را در زره می‌دیدم. من وجود نداشتم. آن پسر دبیرستانی که تنها می‌آمد و تنها می‌رفت. حرف مشترکی پیدا نمی‌شد و اغلب این به خود جداپنداری تعبیر می‌شد. در آن سال‌ها من هر چه بیشتر با مرده‌ها خو گرفتم. حافظ شد دوست صمیمی. یونگ کسی بود که انگار زندگی مرا می‌دید و گوته و نیچه کسانی که من در خیالم باهاشان به بحث می‌نشتم. حالا که این خطوط را می‌نوشتم به یادم آمد که مفیستوفلس گوته، چه سنگین بر روان من اثرگذاشته بود. آن‌قدر که از فاوست برای پیروزی‌اش متنفر بودم. و  چیزی جادویی در جریان بود. گوته بیست و چهارسال را صرف نوشتن آن کرده بود.

بعد ناگهان ورق زندگی عوض شد. داستانی که من برای خودم تعریف می‌کردم با داستان دنیای بیرون متفاوت شده بود. من پا به عرصه وجود می‌گذاشتم. توجهی که من را شگفت‌زده می‌کرد. از کسانی که هم‌چنان حرف مشترکی نداشتیم. اسطوره‌ها رفته بودند. من تغییر کردم.

تولد امسال، دل‌تنگی بود. برای گذشته‌ها و آدمی که بودم و جهانی که در آن زندگی می‌کردم. جهان ادبیات. جهان قصه و موسیقی. شوالیه‌ای که دیگر نیستم. در جهان کمپانی‌ها و پول. «چرا به من بر نمی‌گردید؟» عطار و حافظ و مفیستوفلس. شده‌ام شبیه به فاوست. روح را فروخته‌ام.

دوستان هستند. کسانی که می‌شوند هلنِ فاوست. به موقع می‌رسند و نجاتت می‌دهند. تسکین دل‌تنگی‌اند. برای ما که البته به این جهان پرت شده‌ایم.

به گمانم زندگی چیزی شبیه به چرخ‌وفلک این همسترهاست. بازی بی‌نهایت. می‌دوی نه برای رسیدن، برای دویدن. آن وقت سالروز تولد نزدیکی به مرگ نیست. لحظاتی‌ست برای غرق شدن در جهان داستان. جهان قصه‌هایی که دوستانت تعریف می‌کنند. هیچ‌چیز را در این دنیا، لذت‌بخش‌تر از غرقگی سراغ ندارم. غرق شدن در یک موسیقی؛ در یک نگاه طولانی به موش‌ها یا یک خیال‌پردازی دونفری.

نوشته‌ام شبیه همان آینهٔ شکسته است که با چسب سر هم شده. اما چه عیبی دارد؟ اغلب در آینه‌های شکسته طولانی‌تر به خودمان خیره می‌مانیم.

| |

  • صفحه 1 از 39

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ