آدم تشنه ـش می شود، بعد سیراب می شود، بعد از مدتی دوباره تشنه می شود؛ بعد آدم یک روز از خواب بیدار می شود و می بیند چقدر شبیهِ دیگران است و دلش می خواهد متفاوت باشد، بعد جوری متفاوت می شود که دیگران متفاوت شده اند و باز می بیند چقدر شبیهِ دیگران شده است و دلش می خواهد متفاوت باشد. آدم می نویسد و خالی می شود و آشغال های درونش را می ریزد بیرون، بعد خسته می شود و نمی نویسد و درونش پر ار کثافت می شود و باز می نویسد تا آشغال های درونش را بریزد بیرون. این لوپ، این لوپ، خیلی لعنتی است. تا ابد ادامه دارد، هی مجنون می آید و لیلی می رود، تایتانیک ها بارها غرق می شوند و باز می آیند که از نو غرق شوند، کازابلانکا ها می آیند و مخاطب را له می کنند و می روند و باز یک نفر می آید که نیاز دارد له شود. هی آدم در این دایره سرگردان است، و هی دور میزند، بعد دیگران هم می آیند در دایره آدم و خودشان را جا می دهند، و آدم دلش می خواهد مثلث نشود، و همیشه می شود؛ آخرش باز آدم دور میزند و همچنان محاط است. آدم هی می شود و هی ناتمام می ماند. بعد یک روز چشمش به یک عکس، بوسه، یادگاری، خاطره می افتد و دیگر نمی شود و بعد از لوپ خارج می شود و می میرد.

| |

  • صفحه 95 از 114

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ