صندلی مخصوصی دارد؛ اما معمولاً روی آن نمی‌نشیند. ساکت است و در حرف زدن اصول مینیمال را رعایت می‌کند. مأمور ایستگاهِ مترو است. فقط روزهای خاصی در ماه می‌بینمش. یک روز از او سوالی کردم و در حینِ بحث گفتم چه صدای زیبایی دارد. لبخندی زد و من هم در جوابش لبخند زدم. بعد از آن، هر وقت به آن ایستگاه می‌روم، دستی تکان می‌دهد و برایم لبخند می‌زند؛ امروز دیر رسیدم، مترو تقریباً حرکت کرده بود، من‌را دید. بعد برای راننده بیسیم زد و مترو را نگه داشت تا سوار شوم. باز برایم لبخند زد. انگار گاهی یک کلمه، درست در زمانی که انتظارش را ندارند کافی است؛ مثلاً یک چقدر صدایت خوب است، تا در خاطراتِ آدم‌ها حک شویم.

دکتر فرهنگ می‌گفت آدم‌ها در سراسر زندگی‌شان منتظرند تا دیده شوند، و نهایتاً هم دیده می شوند. اگر خوب دیده نشوند، مجبورند بد دیده شوند؛ آدم‌ها را ببینیم...

| |

  • صفحه 89 از 114

اصل نوشته‌ها برای خوانده شدن هستند. این‌جا دربارهٔ سینما، ادبیات، و بیشتر از همه زندگی می‌نویسم. کپی از نوشته‌ها مجاز است اگر فکر می‌کنید باید جای دیگری هم منتشر شوند؛ اسم دیزالوْ را هم اگر بیاورید که چه بهتر.

© ۱۳۹۶ - ۱۴۰۰ وبلاگ دیزالوْ